زن شاه بد دختر شومله * گرفتار گشتند در مشغله
فرستاد آن هردو تن را به رى * محمد شهى بود فرخندهپى
به قلعه درون شاه را كرد بند * همين است آيين چرخ بلند
يكى را گشاد و يكى را ببست * يكى را فزود و يكى را بكست
نهيبى در آن لشكر آمد پديد * نيارست ز امرش كسى سركشيد
جهانپهلوان بر فلك زد علم * سر دشمن از تيغ او شد قلم
اميران و شاهان آن روزگار * نهادند سر بر خط شهريار
رعيت بياسود در ظل شاه * به فرمان سلطان سراسر سپاه
همه روز بد كار طغرل شكار * در آن بوم شد خرمى آشكار
چو طغرل ز صيد آمدى باز شاد * نشستى به بزم آن شه پاكزاد
جهانپهلوان كار او ساختى * به كار دگر خود نپرداختى
به ساوه بدى شاه فرخندهپى * زمستان ، اتابك محمد به رى
بسى بود بر كوه ساوه شكار * از آن رفت طغرل بر آن كوهسار
محمد اتابك به پيش اندرون * ستاده بسان كه بيستون
نبد خالى از كارها روز و شب * همه ملك ، معمور شد ز اين سبب
بجز بندگى هيچ كارى نكرد * دلش ميل بزم و شكارى نكرد
از او جمله خشنود ميران سپاه * به تعظيم كردى به مردم نگاه
مقام يكايك نگه داشتى * به دل دانهء نيكويى كاشتى « 1 »
نبودى ز ميران لشكر جدا * نكو خواستى بهر خلق خدا
نكرده ز كس نيز نان پاره كم * بر همتش ، خاك بودى درم
به ايام او بود نعمت فراخ * درخت وفا گشت پربرگ و « 2 » شاخ
در آن بوم شد غله ارزان چنان * كه دادند صد من به يك دانگ نان
بدان گه بدى گوسفندان بزرگ * بر آن گله كوتاه شد چنگ گرگ
در آن عهد آسوده شد روزگار * كسى را نبد با كسى نيز كار
ز انصاف و عدل جهانپهلوان * به هر جاى شد آب راحت روان
هامش
( 1 ) داشتى
( 2 ) باغ