به ماه جمادى فرورفت شاه * برآمد از آن بوم فرياد و آه
ز پانصد گذر كرد هشتاد و يك * ز سير نجوم و ز دور فلك
ورا خسروى پانزده سال بود * بر آن هفت ماهت ببايد فزود
بر از چل نبد عمرش افزون سه سال * كه رفت از جهان خسرو بىهمال
شهنشاه را فخر دين بد وزير * ز مرگ است اى كامران ناگزير
اگر پادشاه است اگر مرد خرد * سر از چنبر مرگ بيرون نبرد
ورا حاجبى بود چون كيقباد * جهانپهلوان نصرت دين و داد
شنيدم كه در آل سلجوق شاه * چو اسلان نبد كس به رسم و به راه
نكوروى ، بخشنده و نامجوى * ربودى به چوگان ز خورشيد گوى
به آيين و ترتيب و داد و دهش * سعادت بدى روز و شب هم برش
پسر بد ورا طغرل بىهمال * بلى خسرو نا « 1 » رسيده به سال
دو شش سال از عمرش افزون نبود * چون او در جهان چست و موزون نبود
هنوز آمدى از لبش بوى شير * نبد لايق تخت و تاج و سرير
در آنگه كه بابش به همدان بمرد * پسنديده در نخجوان بود خرد
اتابك محمد چو شد باخبر * ز مرگ ارسلان شه . . . . . . . . . . . . .
ز پشت سليمان شه بىنظير * يكى نوجوان بود با رأى پير
پدر نام آن پور سنجر نهاد * محمد اتابك به كردار باد
فرستاد قاصد به دربار زود * كه سنجر در آن قلعه محبوس بود
اتابك محمد به حد عراق * روان كرد و روشن شد از اتفاق
چو از خوى به شهر ميانه رسيد * به گردون گردان علم بركشيد
بر آن بد كه سنجر شه نيكبخت * در آن بوموبر برنشيند به تخت
بزر « 2 » گان دبيران مسعود شاه * نشستند يك روز در بارگاه
يكى ز آن سران عادلى بد حسام * دوم عبد رحمان فرخندهنام
ز هردر بگفتند با يكدگر * كه دور است سنجر ز آيين و فر
شكوهى ندارد ، سبك نيز هست * نبايد به شاهى به دو داد دست
هامش
( 1 ) بدبا
( 2 ) بذر