چو زيبا نشاند آن دلاور درخت * دو فرزند او را برآورد بخت
جهان را جهانبان بديشان سپرد * به بد نامشان در جهان كس نبرد
پس از وى ز بينى كس خون نرفت * ز فرمانشان كس به بيرون نرفت
دو شهزاده ، دو بچهء نرهشير * دو سرور دو مهتر دو گرد دلير
يكى چرخ اقبال را آفتاب * يكى در كرم شاه مالك رقاب
يكى در بزرگى چو كاو [ و ] س كى * يكى در كرامت چو فرزند طى
يكى تخت اسلام را تاجور * يكى كشور جود را نامور
يكى در جهان رهبر معنوى * يكى عدل را كرده بازو قوى
يكى نصرت دين مظفر به جنگ * يكى مال گيتى فكنده ز چنگ
يكى در جهان كرم بىقرين * يكى درخور صد هزار آفرين
يكى خسرو پهلوان بود شاه * يكى روى اقبال و پشت سپاه
اتابك محمد جهانپهلوان * ملك بو المظفر چو آبى روان
جهان را به دانش نگه داشتند * همه دانهء نيكويى كاشتند
هميشه دو شهزادهء بىنظير * به يك جاى بودند چون شهد و شير
به دل هردو با يكدگر مهربان * به گاه سخن هردو شير ژيان
بسا گنجها كز پدرشان بماند * قزلارسلان جمله را برفشاند
برآنم كه بد جوهر بىشمار * فراز آمده از يمين و يسار
بگويم ز جود قزلارسلان * بگو چون شنيدى ز روشندلان
چو در پرده شد ايلدگز شهريار * يكى روز آن هردو والاتبار
برفتند تا گنجها بنگرند * بسنجند « 1 » ، با يكدگر « 2 » بشمرند
به گنجور گفتند جوهر بيار * برفتند و آورد از هركنار
به هم درّ و گوهر برآميختند * بر آن درّ « 3 » دريا فروريختند
نشستند جوهرشناسان روم * پى قيمت گوهر چون نجوم
ندانست كس قيمت آن گهر * از آن عاجز آمد ستاره شمر
چنين گفت با هردو ، گوهرشناس * كه اين را كه داند شمار و قياس
هامش
( 1 ) ببخشيد
( 2 ) يلدكز
( 3 ) دو