شب تار شد ، روز روشن بر اوى * روان كرد از چشمها خون چو جوى
پس از وى به ماهى اتابك برفت * جگرخسته از نوك ناوك برفت
فراقش بزد بر دل خسته تير * فروشد به خاك آن شه شيرگير
حسد برد بر كارشان روزگار * فتاد آسياى سعادت ز كار
چو از چرخ افتاد ماهى برفت * پى ماه ناگاه شاهى برفت
بسى روز ماهى و شاهى بماند * در اسلام از آن ، دينپناهى بماند
سپهر روان چون مشعبدگر است * ورا تو به هرجا كه بينى سر است
سر از مهربانى كند با تو راست * گمانى چه باشد كه يكسر توراست
ز ناگاه با ديگرى سركند * شود جاى ديگر سرى بركند
ز دست اندر آرد تو را زير پاى * يكى ديگر آرد به كف دلرباى
مشو سنبهء زال مردم فريب * ز دستان و مكرش مشو با شكيب
كه ناگه كند سرنگونت به خاك * ندارد به كشتن ز كس ترس و باك
[ گر ] « 1 » از رفتگان پند گيرى رواست * به درد اندرون خستگان را دواست
نكوكار شو ز اين سراى سپنج * كه نيكى تو را دست گيرد ، نه گنج
بدانجا تو را نيك آيد به كار * جز از دانهء نيكنامى مكار
نباشد بدانجا كسى يار تو * مگر آنكه نيكى بود كار تو
نياز و نماز است فريادرس * جز اين دو نگيرد تو را دست ، كس
مشو مردمآزار ، بازآر هوش * به آزار كس تا توانى مكوش
دلى را بهدست آر و جان را ببر * كز اينجا نهال تو آيد به بر
به بد گفتن اندر ، نيابى تو سود * زيان تو خواهد از اين جاى بود
چنان گفته بودند دانا سران * كه اكنون كه شد ايلدگز بر كران
شود ملك گيتى سراسر خراب * همان بحر قلزم ز ناگه سراب
ز نيكى كه بد كار آن بىنظير * ز پاك اعتقادى روشنضمير
ز تخمى كه در گيتى افشانده بود * ز نيكو نهالى كه بنشانده بود
همان نيكويىها كه او كرده بود * غم كار دين را به جان خورده بود
هامش
( 1 ) كه