بيامد به همدان به نزد پسر * ز كار جهان گشته آسيمهسر
بگفت آنكه ابخازى آمد به جوش * جهان گشت از كرجيان پرخروش
بفرمود سلطان كه يكسر سپاه * نهادند رخ كامران سوى راه
ز سم ستوران زمين نرم شد * ز خورشيد تابان هوا گرم شد
روان گشت لشكر سوى نخجوان * ز ارس برگذشتند پير و جوان
سوى كيليا « 1 » رفت فرخندهشاه * بزد اندر آن بوموبر بارگاه
يكى پشته بد همچو خرمبهار * فرود آمد آن جايگه شهريار
سپه را ملك ايلدگز عرض كرد * غزا بر تن آن كامران فرض كرد
سر مهتران گردنافراز رفت * سپه برگرفت و در ابخاز رفت
ملك [ آنك ] ابخاز را شاه بود * كجا ز آن همه لشكر آگاه بود
چو دانست كآمد سپاه گران * به دل گفت كردم ز گيتى كران
بترسيد و آمد به زنهار پيش * ببوسيد پايش به آيين و كيش
كفن بر سر دوش و خنجر به دست * سراسيمه افتان و خيزان چو مست
بياورد بىمر ستام به زر * كمرهاى زرين و سيمين سپر
ز اتابك در آن كار زنهار خواست * از آن پس كه نزديك او بار خواست
اتابك بدان گبر زنهار داد * نوازيد و غمگيندلش كرد شاد
فرستاد زودش بر شهريار * بدان تا دهد خسروش زينهار
ز ابخاز « 2 » شد نامور در درون * بسى غارت آورد ز آنجا برون
پراكنده در اندرون شد سپاه * ز مردى ببستند بر باد ، راه
بروبوم با آق « 3 » بستند جنگ * همه بيشه بد راه تاريك و تنگ
برآورد از آن گرجيان دود و گرد * به گرج اندرون ، ز آن نشان ، كس نكرد
اتابك غزا كرد يك روزگار * از آن شد ورا چرخ گردنده يار
ز ناگاه آمد وبايى پديد * سر رشتهء درد جايى رسيد
كه يك روز مىمرد پانصد نفر * بزرگان اصلى و با نام و فر
هامش
( 1 ) سلطان را به جانب قلعهء كيليا ترتيب كردند با والدهاش . راحة الصدور ، ص 298 .
( 2 ) در آن مضيق راه نبود عاقبت آقشهر كه ابخازى بنا نهاده بود . . . راحة الصدور ، ص 299 .
( 3 ) باق