اتابك ولايت همه بخش كرد * رخ از خرمى كامران رخش كرد
به شهر اندرون آب و نان تنگ شد * ز خون خاك آن بوم گلرنگ شد
ز كرده پشيمان و دل پرگداز * در آن شهر مىگشت شيب و فراز
فرستاد بيرون بسى بر شفيع * امان خواست از پادشاه رفيع
به كار اندرون ايلدگز گرم شد * دلش با ايناج اندكى نرم شد
ايناج دلاور اماننامه خواست * به سوگند و پيمان شد از قول راست
در شهر رى در زمان باز كرد * منادىگرى رفت و آواز كرد
امان « 1 » داد ايناج را شهريار * كسى را كنون با كسى نيست كار
بر آن بود ايناج كآيد برون * ز ناگاه شد بخت او سرنگون
سپيده دليران چو بشتافتند * ورا كشته در خاك و خون يافتند
بريده سر از تن به شمشير تيز * ندانست كس راز آن رستخيز
غلامان آن سرور خويشكام * به شب كرده بودند كارش تمام « 2 »
ز شومى عصيان كه با شاه كرد * ورا چرخ گردنده گمراه كرد
به شهر اندرون شد اتابك به ناز * بزرگان در شهر كردند باز
شهنشاه سلطان فرخندهپى * به كام دل از مزدقان شد به رى
بفرمود آن قلعه كردن خراب * جهاندار سلطان شه كامياب
به رى نصرت دين « 3 » جهانپهلوان * / همىكرد حكمى چو آب روان / « 4 »
/ همه كارها استقامت گرفت / * همه كس طريق سلامت گرفت
عمر بن علىبار در بند بود * جدا از زن و خويش و پيوند بود
سه سال اندر آن بند و محنت بماند * سرانجام از اين درد تيره نماند
هامش
( 1 ) كامان
( 2 ) به حسب تقدير در شبى كه صباحش موعد ملاقات بود اينانج را در منزلش كشته يافتند .
حبيب السير ، ج 2 ، ص 531 .
( 3 ) سلطان برادر مادرى خود اتابك نصرت الدين محمد بن ايلدگز جهانپهلوان را به جنگ او فرستاد . حبيب السير ، ج 2 ، ص 531 .
( 4 ) مصراع دوم اين بيت با مصراع اول بيت بعد در نسخهء اصلى جابهجا شده است .