به شهر اندرون رفت ايناج شير * به انديشه بنشست مرد دلير
فرستاد جاسوس بيرون ز شهر * بگرديد بر گرد لشكر به قهر
به گردون همىرفت بانگ رباب * ز مى ديد آن جمله لشكر خراب
بيامد نهفته به ايناج گفت * كه امشب گل دولتت برشكفت
عدوى تو شد مست ، درياب كار * همين دم برون بر تو سيصد سوار
ايناج دلاور درآمد به اسب * تو گفتى مگر بود آذرگشسب
برون برد از شهر يكسر سپاه * شبى بود چون روى زنگى سياه
درآمد به لشكر گه شهريار * نبد هيچكس در ميان هوشيار
محمد كه بر خيل سالار بود * در آن لحظه بيدار و هشيار بود
بپوشيد خفتان چو شير ژيان * ببست از سر خشم و گردى ، ميان
به اسب اندرآمد چو اسفنديار * غلامان برفتند بر پى ، سوار
چو با كردگار جهان راز داشت * به تنها تن ، آن خيل را بازداشت
چنين تا سپه بيشتر برنشست * برفتند و نامد در ايشان شكست
چنان تا گه صبح كردند جنگ * به گردون گردان همىشد غرنگ
بسى لشكر پهلوان كشته شد * شب تيره آن خيل سرگشته شد
شكستى در آن لشكر آمد پديد * سپيده چو خورشيد لشكر كشيد
جهانپهلوان با سپه بازگشت * اميران برفتند و ره درنوشت
سوى شهر همدان شد از ساوه شاه * سپه جمع گشت اندر آن جايگاه
پديد آمد آن سال سرماى سخت * بيفسرد چون سنگ ، بيخ درخت
بسى مردم از زخم سرما بمرد * درخت و گيا پاك سرما ببرد
ايناج دلاور سوى شاه رفت * برافروخت چون آتش تيز و تفت
خرابى بسى كرد آن بدنشان * در آن بوموبر بد بسى خونفشان
سوى . . . . . . . . . رفت و گرديد باز * به رى رفت آن گرد گردنفراز
ز پانصد چو شد سال بر شصت و چار * اتابك بيامد چو باد بهار
روان كرد لشكر دلاور به رى * بر اعداى دين بانگ مىزد كه هى
ايناج اندر آن شهر سرگشته بود * ز كردار بد و از سپهر كبود
قوى كرد از ترس باروى شهر * نخفتى در آن شهر شبها دو بهر
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1307
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٣٠٧