به گرگان شد ايناج « 1 » همچون گراز * گرفتار گشته به رنج دراز
جهاندار سلطان به ايام وى * چو خورشيد تابان درآمد به رى
زمستان در آن شهر شد شهريار * سعادت قرين بود و اقبال يار
ملك ايلدگز چون درآمد بهار * سوى نخجوان رفت از آن گيرودار
سوى ساوه شد ارسلان شاه باز * در آن بوم بد مدتى سرفراز
به رى در ، عمر بن علىبار بود * كه بر دل اتابك ورا يار بود
دماغش خلل يافت از ملك رى * تهىمغز شد آن دلاور چو نى
ز اتابك چو نزدش رسيدى مثال * نكردى مثال ورا امتثال
ز فرمان سلطان برون برد سر * كه با ايلدگز بد به دل كينهور
چو سلطان ز كارش خبردار شد * كه او ملك رى را خريدار شد
به نيرنگ و افسون ورا پيش خواند * فلك اندر آن كار حيران بماند
به ساوه بيامد به نزديك شاه * بفرمود حالى شه دينپناه
كه او را گرفتند و كردند بند * ز فعل بد خويشتن شد نژند
به غارت ببردند بنگاه مير * بماند اندر آن بند خوار و حقير
چو بيرون نهاد از حد خويش پاى * نگون شد سراسيمه و تيرهراى
چو ايناج از اين كار آگاه شد * ز گرگان برون همچو روباه شد
مدد خواست از شاه مازندران * بداد و بسى رنج برد اندر آن
دگربار آمد به آهنگ رى * خبردار شد شاه فرخندهپى
بشد نصرت دين جهانپهلوان * محمد كه بد ايلدگز را روان
همه لشكر شاه با خود ببرد * بيامد به رى نامبردار گرد
برون رفت ايناج ، شد پيشباز * محمد بر او شد چو بر كبك باز
ز اول بر ايناجيان بد شكست * به افسون ايناج آن شكسته ببست
فرستاد از پس سپه شش هزار * به جنگ اندرون نيزهء تابدار
در آن روز رزمى بگرديد سخت * نبد يار كس اندر آن جنگ ، بخت
چو شب تيره شد از نشيب و فراز * دو لشكر از آن رزم گشتند باز
هامش
( 1 ) ملك ارسلان عز الدين قيماز والى اصفهان و حاكم رى حسام الدين اينانج عصابهء عصيان بر پيشانى بسته و ابواب فتنه بر روى بانى مبانى جهانبانى گشاده . حبيب السير ، ج 2 ، ص 530 .