مكن خيرهرويى چو شد تيرهبخت * كجا بر دهد تن بريده درخت
هرآنگه كه شد بخت كوتهنظر * تن خود مينداز اندر خطر
چو ز آن خيل بغداد برگشت شور * عدو شير نر شد از [ آن ] قوم گور
مثل زد يكى پير دانا نخست * كه هرگز نگردد شكسته درست
دگربار تركان چو وحشى پلنگ * گرفتند شمشير هندى به چنگ
به بغداديان اندر آميختند * به يك حمله از پيش بگريختند
حسين سرافراز و خالد چو شير * ستادند در پيش مرد دلير
بكردند فرياد شيب و فراز * يكى ز آن سواران نگرديد باز
سواران تركان نخجيرگير * زدند آن گريزندگان را به تير
بخستند از آن نامداران هزار * ببستند بىمر در آن كارزار
بكشتند چندانكه شد خاك خون * سر بخت بغداديان شد نگون
ظفر ترك را بود ، گوشم شنود * چه چاره چو بغداديان را نبود
بماندند خرگاه و خيمه به راه * گريزان به بغداد رفته سپاه
به شب جمله در شهر پنهان شدند * تو گفتى كه در بند و زندان شدند
كس از شرمسارى نيامد برون * ور آمد ، شد آسيمهسر در درون
بر ايشان همى كرد هركس فسوس * دهل مىزدند از پس و بوق و كوس
فروشد سر نامداران به ننگ * بر آن سرفرازان زمين گشته تنگ
وز آن روى تركان به كردار دود * به غارت ببردند چيزى كه بود
چه مايه زر و جامه و اسب و زين * كه بردند و كردند ز اول گزين
بماندند گردنكشان زير بار * شكستى درست اندرآمد به كار
از آن كار شد خستهدل مستعين * سعادت نبد يار و دولت معين
چو بنشست شمع سعادت ز باد * بدان بوموبر آتش اندر فتاد
قوى گشت بازوى تركان به جنگ * دل مستعين گشت ز آن كار تنگ
ز شهر اندرون خلق مانند باد * ز بيمش دوان « 1 » سر به بيرون نهاد
چنان تنگ شد اندر آنجا طعام * كه الجوع بد گفتهء خاص و عام
هامش
( 1 ) ز هم سر