دو تا كردى از روى نيرنگ پشت * عصايى گرفته چو مارى به مشت « 1 »
به زارى و لابه گشادى زبان * همىگفتى اى مردم مهربان
كه گيرد مرا دست يك دم ز پاى * برد اندر اين كوى تاريك جاى
رساند بدان جا كه خان من است * عيال و زن و دودمان من است
به وقتى يكى شخص با عقل و راى * گرفتى ورا دست بهر خداى
ببردى به پيش در خانه زود * كشيدى ورا در سرا همچو دود
بكشتى ، از او بازپرداختى * تنش را به چاهى درانداختى
بدان خانه « 2 » سردابها ساخته * پى آنچنان كار پرداخته
همين شيوه مىكرد تا چند ماه * ز كشته بياكند « 3 » بد فعل « 4 » چاه
به يك هفته آن كار جايى رسيد * كه شد بىمر از مردمان ناپديد
بر آن كار بد هيچكس پى نبرد * فلك عالمى را به محنت سپرد
فراوان در آن شهر بشتافتند * ز مردم نشانى نمىيافتند
چنين تا يكى روز مسكين زنى * همىگشت سرگشته در برزنى « 5 »
در آن كوى شد بينوا ز آن طلب * به پيش در خانه شد وقت شب
از آن خانهء بدرگ دينفروش * يكى نالهء زارش آمد به گوش
گمان برد كان ناله بيمار كرد * چنين گفت درويش دل پر ز درد
به زارى و خوارى به اهل سراى * كه هستم زنى پير بىدست و پاى
مرا اين زمان پارهاى نان دهيد * تن مرده را از نفس جان دهيد
چو آواز آن زن شد اندر سراى * برون رفت از آن ملحد تيرهراى
بترسيد زن چونكه رويش بديد * از آن كوى چون باد بيرون دويد
گروهى جوانان با زور دست * در آن كوى بودند چون پيل مست
بر ايشان زن آن ماجرا بازگفت * از آن نالهء زار اندر نهفت
برفتند آن قوم نزديك در * گشادند در بند « 6 » شيران نر
هامش
( 1 ) در زمان طغيان احمد عطاش ، نابينايى كه موسوم و ملقب به علوى مدنى بود پيدا شد و آخرهاى روز بر سر كوچهاى عصايى به دست مىگرفته مىايستاد و . . . حبيب السير ، ج 2 ، ص 505 .
( 2 ) كر
( 3 ) پراكند
( 4 ) فعل
( 5 ) نورلى
( 6 ) بندجو