گرفت آن بداختر بدانجا قرار * سر ملحدان گشت آن نابكار
جوانى كه سر بود اوباش را * پسر بود بدپيشه عطاش را
به مردم نكوهيده ز آنسان نمود * كه بيزارم از باب و لب نى گشود
چو عطاش بگريخت احمد بماند * كه فرزند او بود جايى نراند
در آن شهر كردى خريد و فروخت * بدين حيله چشم بدىها بدوخت
حصارى است دژكوه « 1 » در اصفهان * برآوردهء شهريار جهان
. . . . . . . . . . . . . . . بود حصنى بلند * به بالا فزون بود از صد كمند
بر آن حصنها بود انبار زر * همان تخت زرين و تاج و گهر
وشاقان سلطان بدانجا بدند * چو ماه و چو خورشيد پيدا بدند
بشد پور عطاش بگشاده دست * به تعليم تركان ميان را ببست
معلم شد آن بدنشان بر حصار * شب و روز تعليم داد آشكار
از آن قلعه وقتى به شهر آمدى * به خشم و به كين و به قهر آمدى
ديالم بسى بد در آن بوموبر * در آن كار با او يكى كرده سر
نشستى به خلوت بدانديش مرد * دمادم به گردش سران نبرد
دميدى بر آن قوم نادان فسون * شدندى به گفتار بدرگ نگون
بدان مذهب آن قوم نزديك بود * درون دل جمله تاريك بود
يكى [ خانه ] كردند بيرون شهر * شب تيره آنجا بدندى دو بهر
شد آن خانهء دعوت ملحدان * گشاده شد آنجا زبان بدان
چو آن خانه شد جاى دعوتگرى * بسى خلق گشتند از دين برى
ز دين دور شد آدمى سى هزار * در آن خانه از قول آن نابكار
هرآن كاو نگشتى ز رسم و ز راه * بكشتنديش هم در آن جايگاه
در آن قوم اعمى يكى مرد بود * كز او بر سر گردنان گرد بود
مدينيش خواندندى آن مهتران * بد از خاندان . . . . . . . . . . . . كامران
ورا خانه در كوچهء تنگ بود * دل بدگهر [ ز ] آهن و سنگ بود
چو خورشيد بىرنگوبوى آمدى * بداختر ز خانه به كوى آمدى
هامش
( 1 ) قلعهء دژكوه كه سلطان ملكشاه بنا فرموده بود . راحة الصدور ، ص 156 .