چپ و راست در جاى بشتافتند * چنان چاه و سردابها يافتند
پر از كشته ديدند افكنده خوار * شمردند ، افزون بد از يك هزار
بسى را در آن چاه خون ريخته * گروهى نگون اندر ، آويخته
تنى چند از آن زخمهاى درشت * بدند اندر آن جايگه نيم كشت
چو بردند از آن خانه بيرون خبر * فغانى برآمد از آن بوموبر
همه شهر آنجا نهادند روى * جهانى از آن فتنه پرگفتوگوى
به گردون گردان همىشد خروش * كشيدند آن كشتگان را به دوش
خروشى برآمد ز پير و جوان * شد از چشمها بر زمين خون روان
[ مدينى ] كه بانى آن كار بود * شد اندر ميانه گرفتار زود
زن و كودكان ورا بسته زار * به بازار بردند ، دلخسته ، زار
دگر آن كسانى كه بودند يار * در آن كار با كور زناردار
بريدندشان در زمان دست و پاى * بكندندشان چشم از سر بهجاى
به بازار در آتش افروختند * به زارى تن جمله را سوختند
چو سلطان ز بغداد گرديد باز * شده فارغ از كين و رزم اياز
بر آن قلعه فرزند عطاش خام * شده بود چون ماه كرده مقام
به دل بر ، هم از ملحدى بار داشت * بر آن قلعه بسيار انبار داشت
محمد بيامد به كردار شير * فرستاد لشكر به قلعه دلير
گرفتند آن قلعه را در حصار * برآمد بر اين مدتى روزگار
چنين رزم كردند تا هفت سال * تلف شد در آن كار بسيار مال
وزيرى كه سعد الملك « 1 » نام داشت * دلش در ره ملحدى كام داشت
به دل بود با ملحد ، آن گبر يار * ندانست از كار او شهريار
به شهر صفاهان گروهى گزين * كه بد پيشواى همه صدر دين
همان قاضى شهر آگاه بود * كه سعد الملك نام گمراه بود
بگفتند با شاه احوال مرد * از ايشان سخن هيچ باور نكرد
بر او شاه را اعتمادى تمام * بدى ، ز آن نبشتند قول امام
هامش
( 1 ) سعد الملك آوجى كه در آن زمان وزارت سلطان تعلق به وى مىداشت و در خفيه دعوت ملاحده را قبول كرده بود . حبيب السير ، ج 2 ، ص 504 .