بفرمود تا نيش از او بستدند * بدان نيش فصاد را رگ زدند
زنندهء سر نيش تا دست برد * همان جايگه مرد رگزن بمرد
سيه گشت دست ، اندرآمد ز پاى * سراسيمه گشتند اهل سراى
در آن كار شه را تردد نماند * بزرگان و فرزانگان را بخواند
گرفتند دستور سرگشته را * چنان بدنشان ، بختبرگشته را
به زارى ز دار اندر آويختند * از آن پس بر او خاك مىريختند
دو نايب بد او را به رنج و بلا * ابو الفضل قمى « 1 » بد و بو العلا
بكشتند آن هردو را پيش دار * نه دستور ماند و نهاش پيشكار
مشو هان بدانديش مخدوم خويش * مگير اينچنين ناتوان كار پيش
بترس از خدايى كه جان آفريد * پس از آشكارا نهان آفريد
به كس تا توانى مينديش بد * كه زود آن بدى بازبينى به خود
مكن چاه بهر كسان پيش راه * كه ناگاه خود اندر افتى به چاه
پس از هفتهاى قلعه بسپرد مرد * چو از سعد بشنيد آن كاركرد
ز بالا به زير آمد آن بدنشان * به گيتى همه دار ، نيكى نشان
فكندند بر اشترش « 2 » سرنگون * بر او ريختند از كران خاك و خون
بر آن اشتر همچو كوه بلند * به شهر اندرون رفت آن مستمند
بر او جمع شد مرد و زن صد هزار * ميان اندرون گبر زناردار
بر او خاك و خاكستر و سنگ و خشك * همىريختندى چو كافور و مشك
دهل مىزدند و [ دف و ] بوق و سنج * بر اشتر نكوهيده با درد و رنج
به پيرامنش جمع رامشگران * سرايان سرود خوش از هركران
در آن هفته آن كامران درگذشت * چه گوييم كاين آب از سر گذشت
به همدانش بردند از اصفهان * در آن بوم كردند او را نهان
برون آمد از اصفهان شهريار * بزد خيمه چون لاله در مرغزار
هامش
( 1 ) نام مختص الملك ابو نصر ، ابو الفضل صفى قمى نائب خطير الملك در ديوان استيفاء . . . تاريخ سلسلهء سلجوقى ، ص 113 .
( 2 ) بموجب فرموده سلطان او را دست و پا بسته بر شترى نشاندند و به اصفهان درآوردند .
حبيب السير ، ج 2 ، ص 505 .