بگفت اين و بر دشمن آورد روى * روان گشت بر خاك خون همچو جوى
سيه گشت اندر زمان آسمان * در آن تيرگى اژدهاى دمان
همى از رخش آتش آمد برون * زمان تا زمان گشت آتش فزون
سپاه عدو سر برافراختند * سلاحى كه بدشان بينداختند
گمان برد هركس كه روز بلاست * قيامت مگر در دم اژدهاست
از آن حول كردند راه گريز * چو ديدند آن آتش رستخيز
ميان در چو صدقه گرفتار شد * بكشتند و آن مرد مردار شد
اياز نكوهيده شد سرنگون * كشيدند او را در آن خاك و خون
ببردند نزديك شاهش به درد * همان جا ميانش به دو نيم كرد
سر مرده بر نيزه كردند زود * ببردند نزديك سنجر « 1 » چو دود
چو برگشت با نصرت و فتح يار * ملاحد قوىحال بد در حصار
گرفتند نيرو چو شه دور بود * چراغ دل جمله بىنور بود
. . . . . . . . . . . بد اندر صفاهان پليد * كه آن بند بد را شد اول كليد
برون آمدن ملاحده در اصفهان
بد آن مرد بدكار عطاش « 2 » نام * به امرش شده [ رند و اوباش ] رام
به رفض آن نكوهيده منسوب گشت * در آن عيب ، بدفعل ، معيوب گشت
چو از رفض و الحاد شد متهم * نشستند اهل صفاهان به هم
نبشتند فتواى قتلش همه * فتاد اندر آن بوموبر همهمه
چو عطاش بشنيد آن شومپى * بشد از صفاهان گريزان به رى
وز آنجا سوى لاميسر « 3 » شد چو گرد * به نزديك صباح دل پر ز درد
حسن آنكه الحاد را پايه اوست * در آن كار بد بدترين مايه اوست
هامش
( 1 ) سر او به خراسان فرستاد پيش برادرش سنجر . راحة الصدور ، ص 154 .
( 2 ) احمد بن عبد الملك عطاش بر دژكوه اصفهان استيلا يافته رايت عصيان برافراشت .
حبيب السير ، ج 2 ، ص 504 .
( 3 ) قلعهء كردكوه و لاميسر نيز به تحت تصرف حسن درآمد . راحة الصدور ، ص 467 .