مگر حاجبى داشت دانا وزير * مسلمان بينا و روشنضمير
ز اسرار دستور بد باخبر * كه كردست با پور عطاش سر
ز عطاش هرگه بريد آمدى * بر سعد ملك پليد آمدى
خبردار بودى از آن صاحبش * نگفتى به كس راز ناواجبش
بيامد ز ناگاه روزى پيام * بر سعد ملك آن سگ خويشكام
كه بر قلعه ما را ذخيره نماند * جز از ديده و طبع خيره نماند
به زودى بخواهيم قلعه سپرد * از اين بيش نتوان بر اين جاى مرد
چنين داده بد سعد بدرگ جواب * كه قلعه سپردن نباشد صواب
تو يك هفتهء ديگر آرام گير * وز آن پس به شادى مى و جام گير
كه تا من سر اين سگ تيرهراى * درآرم به دست جهودى ز پاى
از اين سگ ورا بود مقصود شاه * كه گيتى كند بر دو چشمش سياه
محمد زبان و دلى نرم داشت * مزاجى به غايت قوى گرم داشت
به هرهفته رگ مىزدى شهريار * وزير نكوهيدهء نابكار
يكى روز فصاد را خواند پيش * كه فصاد بد كافر و زشتكيش
ورا داد دينار مصرى هزار * يكى نيش سر تيز زهر آبدار
به دو گفت رو شاه را فصد كن * بدين نيش جان ورا قصد كن
چو حاجب از آن كار آگاه شد * نهفته همان دم بر شاه شد
به شه گفت زنهار ، درياب كار * كه نيش است و فصاد با زهر مار
چو بشنيد سلطان فرخندهبخت * فرود آمد آندم به حيله ز تخت
سر خويشتن را ببست و بخفت * نهفته جهانبان به فراش گفت
كه رو زود فصاد ما را بيار * برفت و بياورد آن نامدار
همان دم كه رگزن بيامد برش * بديد آنچنان سخت بسته سرش
بيازيد و بازوى سلطان ببست * پى خستن شاه بگشاد دست
در او كرد سلطان به هيبت نگاه * شد از هيبت شاه رويش سياه
بيفكند آن نيش و زنهار خواست * به دو شاه گفتا كه برگوى راست
بدانديش يكسر حكايت بگفت * برون كرد راز نهان از نهفت
شهنشاه بنهاد سر بر زمين * ز دل كرد بر كردگار آفرين
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1302
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٣٠٢