به عدل و ديانت به روى و به راى * بد آراسته ز او سرير و سراى
به طاعت ورا « 1 » بد دل آراسته * ز اسلام او كفر بد كاسته
بيفزود از آن شاه اعراز دين * دلش بود پردرّ صدق و يقين
به شمشير كين خسرو شيرمرد * ز خيل ملاعين برآورد گرد
مجاهد بد اندر ره دين و داد * سر ملحدان جمله بر باد داد
به داس هنر تخم ملحد درود * يد قدرتش دست موسى نمود
ز گلزار دين خار بدعت بكند * چو بگشاد آن حصنهاى بلند
به كوه صفاهان در ، آن نامدار * بيفكند از پاى چندين حصار
در آن كار خسرو چه رنجى كشيد * بسى شربت شور و تلخى چشيد
گر او را ندادى ظفر كردگار * نماندى ز دين شهى پود و تار
ز اسلام و دين خود نماندى رمق * پر از خون شدى چشمها چون شفق
در آن بود شاه جهان هفت سال * بسى رنج برد آن شه بىهمال
نياسود با آن گروه لعين * برفتند سرگشته زير زمين
هرآن كس كه بد دين او باطنى * فروبرد شاهش به زير زمى
چو از كار ملحد بپرداخت شاه * به بغداد شد همچو تابنده ماه
صدقه « 2 » يكى مرد ناپاك بود * كز او دامن ملك و دين چاك بود
سر از مهر سلطان بپيچيده بود * ز گردون گردان گرو مىربود
ايازى كه در پيش سلطان « 3 » مدام * ستاده بدى چون قمر صبح و شام
بر آن شاه عاصى شد و عاق گشت * به مردى ز گردنكشان طاق گشت
سپاهى گران جمع شد بر دو تن * همه مرد مردانه و صفشكن
چو سلطان بشد لشكر انبوه ديد * قوىتر ز دريا و از كوه ديد
بترسيد و سركرد زى آسمان * همىگفت كز توست امنوامان
نترسم گرم يار باشى ، ز سيل * نينديشم از موج درياى نيل
هامش
( 1 ) درون
( 2 ) در اول پادشاهى به بغداد رفت و به جنگ صدقه و اياز . راحة الصدور ، ص 153 .
( 3 ) در مبادى جلوس آن خسرو بناموس اياز و صدقه غلامان سلطان ملكشاه بن بركيارق را به پادشاهى برداشته . حبيب السير ، ج 2 ، ص 503 .