كشيدند بيرون به ريش و به موى * ابو الفضل را از بر نامجوى
چو بردند بيرون بر لشكرش * به زارى بريدند از تن سرش
دو دست و دو پايش بريدند زار * به خنجر برش را دريدند خوار
برافروختند آتش تيزتاب * بكردند يكسر دلش را كباب
چو سلطان « 1 » چنان ديد آمد برون * دو ديده پر از آب و دل پر ز خون
به نزديك [ آخربك ] آمد به درد * به دو گفت كاى مير آزادمرد
شكستند ناموس ما اين سران * حرم را بشد حرمت از هركران
برو برنشين اى يل پاكراى * به آب ، آتش فتنه بنشان بهجاى
به فرمان شه رفت بيرون امير * به دل بود با آن دليران چو تير
فرستاد نزديك سلطان پيام * كه لشكر كشيدند تيغ از نيام
حديث مرا نشنود هيچكس * زنند اين سران برخلافت نفس
تو ز آنجاى شاها ره خويش گير * ره رستگارى خود پيش گير
برون رفت سلطان ز خيمه نژند * به اسب « 2 » اندرآمد چو سرو بلند
برفتند با شه غلامى هزار * نظر كن به بازيچهء روزگار
به رى رفت از آنجاى سرگشته راه * درآمد از اينروى سلطان ز گاه « 3 »
محمد كه با فر و اورنگ بود * نبد مثل او زير چرخ كبود
نشست از بر تخت و بگشاد دست * بدان دوستان ، دشمنان را ببست
بزد پنج نوبت در آن بوموبر * هماى سعادت برآورد پر
بر آن شاه بگرفت گيتى قرار * بر اين بر نشد مدتى روزگار
بشد بركيارق سپه جمع كرد * درون و دل خويش چون شمع كرد
ز گرگان و سارى و مازندران * بياورد سلطان سپاهى گران
رخ آن شه به سلطان محمد نهاد * قدم بر سر فرق فرقد نهاد
يكى رزم كردند آن روز سخت * . . . . . . . . . . . . . . . برآشفت بخت
چو شد بركيارق در آن رزم تيز * محمد برفت از برش در گريز « 4 »
هامش
( 1 ) سلطان چون اين حالت ديد برنجيد و از شرح سراپرده بيرون دويد تا به خيمه آخربك رسيد .
راحة الصدور ، ص 146 .
( 2 ) باسل
( 3 ) راه
( 4 ) دلگرز