از او نيز نوميد گشتند خيل * روان گشت از چشمها خون چو سيل
خدا جان آن نوجوان بازداد * به دو صوت از بخت ، آواز داد
كه ماندست اى شاه عمرت بهجاى * بنه بر سر چرخ گردنده پاى
چو بر تخت بنشست شاه رشيد * مؤيد بر شاه ايران رسيد
كه فرزند صدر جهان بد نظام * بيامد ز حد خراسان پيام
بر از چارصد بود هشتاد و هشت * كه او باز دستور آن شاه گشت
بياورد بىمر تجمل ز راه * كلاه و كمر ، خيمه و بارگاه
سراپردهء اطلس و چتر و تيغ * بدانسان كه بالاى خورشيد ميغ
يكى روز سلطان همىشد سوار * بيامد يكى ملحد نابكار
بزد دشنه بر پشت و پهلوى شاه * گرفتند او را سواران به راه
ورا اندر آن كار بد چند يار * بكشتندشان زار بر هركنار
ببردند شه را و مرهم نهاد * از آن زخمها به شد آن پاكزاد
به سوى خراسان شد آن شهريار * فراوان سپه بر يمين و يسار
پى كار ارغو كه بد عم شاه * به شهر نشابور شد كينهخواه
برادر بدش سنجر نيكنام * بفرمود كاو پيش رو شد به كام
قماج دلاور ورا يار بود * كه ميرى توانا و پركار بود
ز هشتاد و نه سال رفته به سر * برفتند آن هردو والاگهر
ارسلان بگ « 1 » ، ارغون بدى ترسناك * پرانديشه از بيم مرگ و هلاك
كه او خسروى بود با فر و زور * نمايان و روشن چو تابنده هور
دلير و قوىراى با زور دست * ز ناگاه « 2 » بند زمانش ببست
غلامى بد او را ختايىنژاد * شبى قصد او كرد آن پاكزاد
غلام نكوهيده سرمست بود * همش خنجرى تيز در دست بود
به مرو اندر ارغون كلان « 3 » را بكشت * از آن كار شد روزگارش درشت
از آن پيش كايد بدانجا سپاه * برفت از جهان دشمن كينهخواه
هامش
( 1 ) به جنگ عم خويش ارسلان ارغون و برادر با اتابك قماج به مقدمه فرستاد . تاريخ سلسلهء سلجوقى ، ص 96 .
( 2 ) ز ناگه
( 3 ) ارسلان ارغون را در مرو غلامچهاى كارد زد و بكشت . همان