بشد بركيارق به كردار باد * سپاه ورا آتش اندر نهاد
محمد گريزان روان شد به خوى * به پا بود از خشم شه خون چو جوى
دگربار ز ارمن سپه كرد راست * برفت آن برادر جدل كرد راست
ملك بركيارق بر او دست يافت * سر مرد پيمانشكن پست يافت
گريزان بيامد محمد به رى * ميان اندرون رزم شد پنج پى
چو از حد برون رفت رزم گران « 1 » * بزرگان فتادند اندر ميان
بگفتند كاين فتنه از حد گذشت * پر از كشته شد سربهسر كوه و دشت
درخت و گيا اندر اين روزگار * سر و گردن مردم آرد به بار
زمين گشت پر استخوان سپيد * بريديم از جان شيرين اميد « 2 »
همه خاك پر خون شيران ماست * همان سنگ ، مغز دليران ماست
همه خلق را شيون و ماتم است * ز خون در دو چشم سر ما نم است
از اين سوگواران با داغ و درد * زمين هم سر آسمان [ مىسپرد ]
ز خون سران لعل شد كوه و سنگ * خورد مغز شيران لشكر پلنگ
چو بسيار كردند گفت و شنيد * شد اندر ميان صلح ديگر پديد « 3 »
بسى داد يارى در آن كار بخت * ببستند عهدى دگر [ بار سخت ]
اذربايجان ، موصل و شام و روم * دگر كوفه و حله و آن مرزوبوم
به سلطان محمد سپردند پاك * برستند يكسر ز دست هلاك
پى مملكت خون خود ريختند * زدند و گرفتند و آويختند
براى جهان بودشان كارزار * برفتند هردو سرانجام كار
بهجا ماند ز آن « 4 » خسروان تاج و تخت « 5 » * به جنت « 6 » رود هركه بد نيكبخت
هنوز اين فريبندگىها بهجاست * كنون بركيارق محمد [ كجاست ]
دگر چشم بگشاى اى پيشبين * نسازى براى جهان جنگ و كين
چنين دان ، جهان بازماند ز تو * به آهستگى جان ستاند ز تو
شد ايمن بدان صلح ، يكسر جهان * همه فتنهها رفت اندر نهان « 7 »
هامش
( 1 ) رامكنان
( 2 ) شير غريد
( 3 ) شكل صلح بديد
( 4 ) مانداران
( 5 ) به دو بخت
( 6 ) بخت
( 7 ) جهان