برفت او مؤيد گرفتار شد * چو شب ، روز بر نامور تار شد
فرستاد نزديك سلطان پيام * كه شاها نگهدار حق نظام
مريز از سر خشم و كين خون من * نگه كن يكى روى « 1 » گلگون من
دهم زر مصرى تو را صد هزار * وزارت مرا باد ، بر ساز كار
چو زر گفت ، سنگين دلش نرم گشت * به كار اندرون اندكى گرم گشت
رضا داد و افتاد بر زر قرار * اگر صد بگفتند اگر صد هزار
مؤيد بشد سيم و زر وام كرد * بياورد آن روز آرام كرد
دوم روز شد تا سپارد درم * سخن گفت اندر ميان بيشوكم
بشد اندر آن روز كارى به سر * دگر بود راى قضا و قدر
دوم روز وقتى كه شد گرم گاه * به خرگاه ، در خيمه بد پادشاه
يكى مرد فراش بد در سراى « 2 » * همىگفت با ديگرى تيرهراى
گمانش چنان بد كه در خوابگاه * نهادست سر ، خفته بر گاه شاه
كه سلطان ندارد دگر نام و ننگ * كه يكسان بود پيش او صلح و جنگ
وزيرى كه با او بدى كرد ياد * سپاه ورا داد يكسر به باد
وزارت به دو مىدهد باز مرد * كه كرد از شهان اينچنين كاركرد
چو بشنيد سلطان سخن بردميد * به پاى آمد و تيغ كين بركشيد
برون شد ز خرگاه چون سرو راست * به آواز گفتا ، مؤيد كجاست
بياريد پيشم ورا بستهدست * ببردند او را به كردار مست
خروشيد خسرو به درد و به خشم * بفرمود بستن ورا هردو چشم
بزد تيغ و بفكند از تن سرش * به خون اندرون غرقه شد پيكرش
پر از خشم سلطان به فراش گفت * كه پيدا شد آن نام و ننگ از نهفت
بدين زخم سلجوقيان هوش دار * سر خويشتن بعد از اين گوش دار
به قول سگى سرورى شد هلاك * زبان ز آن ، سرى كرد در زير خاك
از آن بيم فراش سر دركشيد * دگر چشم كس روى بدرگ نديد
چه خوش گفت آن مرد دانا و پير * چو اين قول از او بشنوى يادگير
هامش
( 1 ) ره
( 2 ) ماى