بشد بركيارق چو سرو بلند * به مرو اندرون دشمنش پرنژند
نشست از بر تخت آن تاجدار * گرفت آن بروبوم بىگيرودار
در گنجهاى نهان كرد باز * به لشكر بداد آن شه سرفراز
وز آنجا به ترمذ شد از راه بلخ * ز گردون چشيد او بسى شور و تلخ
ز بالاى آن قلعه شاه دلير * بياورد بنهفته گنجى به زير
خراسان سراسر به سنجر سپرد * وز آن بوموبر مال گيتى ببرد
مؤيد از آن كامران دور بود * جوانى كه فرزند دستور بود
به نزد انر تنگ بر كار شد * به جان و تن آن بنده را يار شد
به دو گفت تو پور سلطان بدى * نه از چاكران و غلامان بدى
تو را شه ز جان دوستتر داشتى * دمى از خودش دور نگذاشتى
غلام آن دم سرد نادان بخورد * به راه شهى طبعش آهنگ كرد
دماغى از آن قول در سر گرفت * ره خسروى رفت و دربر گرفت
سراپردهء سرخ فرمود كرد * بزد نوبت ، از دهر برخاست گرد
روان گشت از جوىها آب او * نبشتند بر شقه القاب او
انر از صفاهان به رى كرد روى * از او گشت گيتى پر از گفتوگوى
دلاور چو نزديك ساوه رسيد * كسى در جهان ز آن شگفتى نديد
تنى چند از ملحدان جهان * برفتند در بارگاهش نهان
بكشتند آن مرد را بىگناه * پراكنده گشتند يكسر سپاه
چو از چارصد بود بر سر شده * دو سال از نود سال برتر شده
مؤيد سراسيمه شد در عراق * ورا نيك نامد از آن اتفاق
نيارست سوى خراسان شدن * بر بركيارق تنآسان شدن
سوى گنجه شد نزد شاه سعيد * محمد كه فرخندهتر بد ز عيد
بر آن داشت او را كه آيد به رى * كند خسروى اندر آن بوم كى
روان كرد با خوار مايه سپاه * محمد كه چون او نبودست شاه
روان كرد مانندهء زادسرو * سر خسروان بركيارق ز مرو
ابو الفضل قمى بدش پيشكار * يكى رافضى بود ناهوشيار
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1290
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٩٠