زبانا ز تو من به رنج اندرم * ببرم سرت تا نبرى سرم
چه بايد سر بىگناهى بريد * بدان تا شود پادشاهى پديد
در اين سال سلطان اعظم چو ماه * جهاندار سنجر ، شه نيكخواه
خجستهلقا بود و فرخندهپى * بشد از هرات و بيامد به رى « 1 »
به سلطان محمد بپيوست شاه * كه بودند آن هردو با رسم و راه
ز يك مام بودند و از يك پدر « 2 » * خوش و خرم از ديدن يكدگر
ملك بركيارق كه سردار بود * در آنگه به بغداد بيمار بود
چو صحت پذيرفت لشكر براند * به يارى جهانديدگان را بخواند
چو بر چارصد شد نود سال و پنج * به راحت مبدل شد آن درد و رنج
ز بغداد سوى مداين كشيد * وز آنجا به تون و به قاين رسيد
چو آمد دلاور به سرحد رى * بكردند صلح آن دو فرخندهپى
محمد به قزوين شد از رى چو شير * سوى اصفهان بركيارق دلير
محمد پشيمان شد از صلح خويش * سر جنگ مىخواست كآرد [ به پيش ]
غلامى بدش [ ايتكين ] ماهروى * از او ديد آن صلح را رنگوبوى
گرفت آن جوان را و ميلش كشيد * چراغ دو چشمش [ بشد ] ناپديد
امير دگر بود بسمل به نام * ورا نيز گردن بزد خويش « 3 » كام
ز قزوين برون شد چو كاو [ و ] سكى * بزد كامران پنج نوبت به رى
چو آن عهد بشكست بربست بار * ورا چرخ بشكست در دست كار
چو پيمانشكن گشت شاه « 4 » جهان * شد از چشم او روى دولت نهان « 5 »
هرآنگه كه شد شاه پيمانشكن * بپوشد به تن بر ، سپهرش كفن
بتابد از او بخت فرخنده چهر * ببرد از او ماه تابنده مهر
بيامد چنان با سپاهى گران * به راه صفاهان بشد كاروان
برآويخت با بركيارق به جنگ * نبودش جز از باد چيزى به چنگ
شكسته شد از شه چو پيمان خويش * نديد اندر آن درد ، درمان خويش
گريزان ز پيش برادر برفت * از آن بوموبرزن چو آذر برفت
هامش
( 1 ) مرت و بامد بدى
( 2 ) رنگ مام بودند و رنگ بذر
( 3 ) خون
( 4 ) كشت تباه
( 5 ) دور روان