همه مجد ملكش « 1 » همىخواندند * چنين نام در پارسى راندند
برآنم كه مستوفى شاه بود * به هركار در ، مرد را راه بود
به صد رنج دادى به لشكر درم * ز كارش همه خيل شه بد دژم
ز كارش بزرگان به جان آمدند * از آن بدگهر ناتوان آمدند
بگفتند با شاه نشنيد هيچ * شدند آن گرانمايگان پيچپيچ
چو نوميد گشتند از آن شهريار * به يك جاى بودند يك هفته يار
كشيدند تيغ جفا از نيام * بدادند شه را يكايك پيام
كه بو الفضل را سر بر ما فرست * به دست يكى مرد دانا فرست
وگر نى ز شاهى به در گير پاى * سر خويشتن گير و اينجا مپاى
به گفتار ميران شه نامور * برنجيد و نشنيد و پيچيد سر
سپاه جهاندار برخاستند * به ساز و سلب تن بياراستند
به خرگاه بو الفضل كردند روى * چو آگاه شد مرد پرخاشجوى
گريزان پس پردهء شاه رفت * نهان در بن نوبتى گاه رفت
سواران گردنكش نيكنام * به غارت ببردند مالش تمام
وز آنجاى گشتند يكسر سوار * برفتند بر درگه شهريار
عنان بركشيدند گردنكشان * بگفتند كان كافر بدنشان
كه اندر پناه تو آمد به درد * فرستش به نزديك ما همچو گرد
نمىكرد گفتارشان شاه گوش * برآمد به درگاه خسرو خروش
به سلطان چنين گفت بو الفضل شوم * كه اى خسرو هند و سردار روم
در اين دم ز من دست كوتاه كن * مرا پيش اين بدرگان راه كن
ممان تا بريزند خونم به خاك * ز گفتار او شاه شد خشمناك
تضرع همىكرد و سودش نبود * فلك از دلش خرمى مىربود
برفتند ميران به درگاه ، تنگ * زدند اندر آن پردهء شاه چنگ
ز در پردهء راه برداشتند * بهجا حرمت شاه نگذاشتند
برفتند در جايگاه نشست * گرفتند ريش بداختر به دست
هامش
( 1 ) و شرف الملك ابو سعد كاتب را به مجد الملك ابو الفضل قمى بدل نمود . حبيب السير ، ج 2 ، ص 494 .