بيفتاد از پاى بر خاك راه * ز پشتش جدا گشت فرخنده شاه
گروهى بدانديش بسيارگوى * به ميدان كين درفكندند گوى
بگفتند پنهان به خوارزم شاه * كه چون شد به جنگ تو دشمن تباه
به شهر رى اندر ورا خوار كن * تنش رسم امروز بر دار كن
چو بينند كشته ورا سرنگون * سر تاجدارش به خون اندرون
همه گردنان بر خطت سر نهند * به بدخواه تو آتش اندر نهند
سر شاه پيش خليفه فرست * كز آنجا شود كار بر تو درست
به گفتار بدگوهران كار كرد * تن تختپرورده بر دار كرد
چه باشى تو با دشمن خويش دوست * كه خواهد دريدن تو را مغز و پوست
اگر زيركى دل ز دنيا ببر * مكن كيسهء آرزو ز آز پر
چو آن نازنين را برآويختند * بر او رازيان زار ، خون ريختند
كه آن شاه را از پى رازيان * به جان و به تن بد فتاده زيان
يكى روز بد خسرو آويخته * فلك بر زمين خون دل ريخته
شب آمد گرفتند شه را به زير * به دردم از اين اختر زودسير
چه بايد بر اين بىوفا دل سپرد * كه از تخت شه را سوى دار برد
در اين غم دل و جانم افگار گشت * كه تخت چنان خسروى دار گشت
بشستند شه را به مشك و گلاب * ببردند از آن گونه تا جاى خواب
نهادند بر تخت تابوت شاه * به سوكش فلك شد كبود و سياه
نهفتند در جنب طغرل بگش * در اين بوموبر نوحهگر يكيكش
در دخمه بستند و گشتند باز * برآمد بر اين روزگار دراز
كه آن خفته « 1 » از خواب سر برنكرد * نظر سوى اسباب و لشكر نكرد
ندانيم تا كى درآيد ز خواب * ز ديده از اينروى مىريزم آب
تو گويى كه طغرل نيامد به دهر * بكشتند او را به كين و به قهر
ز سلجوقيان هشتمين شاه بود * ز ماهى ورا حكم تا ماه بود
چو روزش سرآمد چنان كشته شد * ز گردون دون زار و سرگشته شد
هامش
( 1 ) هفته