پسر داشت طفلى به بغداد بود * در آنگه كه بر شاه بيداد بود
به سلطان يكى نامه كردند شاد * فرستاد يك تن چو تير از گشاد
كه ما را از اينروى شد جاى تنگ * نماندست جاى شتاب و درنگ
چو فرمان دهد شاه مالك رقاب * بياييم يكسر از آن روى آب
در آن سايه باشيم چون آفتاب * به فرمان سلطان با جاه و آب
ارسلان جاذب « 1 » بدانجاى بود * چو بشنيد پيغام برپاى بود
به طوس اندرون بود والى امير * يكى مرد بادانش و يادگير
رباطى كه نامش بود سنگ بست * در آن بوم او كرد بگشاده دست
كنون دخمهء آن سرافرازمرد * به پيش رباط است پرخاك و گرد
بدان گفتم اين تا بدانى نخست * سخنهاى پاكيزهء او درست
به محمود شه گفت نبود صواب * كه آيند اين قوم از اينروى آب
كه خيلى است انبوه ، مردان مرد * توانا و با ساز [ جنگ ] و نبرد
بگيرند اين بوموبر بىگمان * مشو ايمن از لشكر تركمان
فساد آيد از كار ايشان پديد * نشايد حديث بديشان شنيد
چو گفتار فرزانه بشنيد شاه * بفرمود تا بگذرد آن سپاه
خراسان پر از ترك سلجوق شد * فغان سواران به عيوق شد
نشستند برجاى و آرام خويش * نجستند در مهترى كام خويش
بدينگونه تا بود سلطان بهجاى * ز فرمان به بيرون كه بنهاد پاى
چو سلطان عالم برفت از جهان * به خاك اندرون گشت خسرو نهان
مكائيل سلجق دو فرزند داشت * يكى ز آن دو طبع خردمند داشت
از آن دو يكى بد سليمان شاه * كه چغرىبگش خواندى نيكخواه
دوم بود ابو طالب نامور * كه طغرلبگش نام بد از [ هنر ]
در آن خيل و خويشان دو فرخضمير * جهانگير گشتند و سردار و مير
بر از چارصد سال بد بيست و هشت * كه محمود شاه از جهان درگذشت
به جايش سرافراز مسعود بود * كه فرزند فرزانه محمود بود
هامش
( 1 ) ضبط ميسره را بر عهده ارسلان جاذب كرد . حبيب السير ، ج 2 ، ص 377 .