ز ناگاه پيكى بيامد ز هند * نبشته يكى نامهاى بر پرند
بياورد نزديك مسعود زود * چو برخواند در حال مانند دود
روان كرد و شد بر ره هندبار « 1 » * رسولى فرستاد آن شهريار
به نزديك چغرى بگ « 2 » بىقرين * بر او كرد مسعود صد آفرين
كه من با شما دل يكى داشتم * به دل مهربان قوم مىگاشتم
سپاهى كه پيش تو آمد به جنگ * نبد بر مراد من اى تيزچنگ
پشيمانم از گيرودارى كه رفت * مرو بر پى زشتكارى كه رفت
نظر بر از اين برو [ اين ] بوم دار * خلاف چو من خسروى شوم دار
چراگاه اين بوم و آب و گياه * شماراست ديگر كه بايد بخواه ( ؟ )
بر آن راه مسعود صلحى بكرد * وز آنجا روان گشت مانند گرد
چو سلجوقيان فتح و فر يافتند * ز گردون گردان ظفر يافتند
سر رايت آل سلجوق شاه * گذر كرد از فرق كيوان و ماه
چو اقبال او بود آهو گرفت * همان لشكر ترك نيرو گرفت
چو مسعود برگشت از هندبار * دگرگونه بد گردش روزگار
شه از خيل سلجوق آگاه شد * كه از جاه آن قوم بر ماه شد
فرستاد سوى خراسان پيام * به نزديك مير ولايت به كام
كه لشكر بياراى و شو سوى جنگ * بر آن نامداران بكن دهر تنگ
فرستاد حالى به خسرو جواب * كه شد ملك دنيا و عالم خراب « 3 »
اگر شاه « 4 » بىمر نجنبد ز جاى * ندارند در جنگ با پيل ، پاى
چگونه توان خواند « 5 » بيهوده است * فرستاد نزديك سلطان . . . . . . . . . .
پيام سرافراز مسعودشاه * كه منشين و برخيز و بركش سپاه
برو بر سر ترك سلجوق زود * ببين و برآور از آن قوم دود
ز فرمان سرافراز چاره نديد * به رفتن سپاهى گران بركشيد
سوى ترك سلجوق شد نامدار * بيامد سپاهى چو سوزنده نار
زمانى به نيزه برآويختند * نشد بختشان يار ، بگريختند
هامش
( 1 ) ندبا
( 2 ) جغربك
( 3 ) كه شد ملك عالم خراب دنيا
( 4 ) شه
( 5 ) خورد