چنين گفت با خسرو شيرگير * كه اى شاه بادانش و تيزوير
نگه كردى اين لشكر بىشمار * بديدى به انديشه از هركنار
به دو گفت سلطان كه ديدم تمام * سپاهى است افزون ز فيض غمام
دگربار گفت اى شه كامياب * چه دارى تو اين دشمنان را جواب « 1 »
دهى اين زمان اندر اين جستوجوى * اگر هست شاها به من بازگوى
سپه بىشمار است ، درياب كار * مخور بر تن و جان خود زينهار
بدانديش دور است برتاب روى * مريز از پى خسروى آب روى
چو سر هست تاجت خود آيد به دست * شهان را چه پست آورد از شكست
شه نامبردار انصاف داد * بر آن بد كه برگردد آن پاكزاد
على آنكه فرزند قوشود ( ؟ ) بود * زبان را به نزد سران برگشود
كه زخمى نخورديم برجاى جنگ * نيفتاد بر سينه تير خدنگ
دل نامدارى نيامد به درد * سر نيزهاى نارسيده به مرد
نيالوده از خون دل دامنى * كمندى نيفتاده در گردنى
ز بينى يكى تن نيالوده خون * كس از پشت اسبى نشد سرنگون
نگشته يكى از نشيب و فراز * چگونه توان گشت از اين رزم باز
چو بشنيد سلطان برافروخت سخت * به دو گفت كاى بدرگ شوربخت
تو استاده بر جاى جنگ و ستيز * پس آنگاه طغرل شده در گريز
بگفت اين و زد تازيانه بر اسب * دوانيد بر دشمنان چون [ زر اسب ]
فتاد اندر آن دشمنان پاكزاد * چو آتش كه در نى فتد روز باد
همىزد به نيزه خداوند تاج * به پيش اندرون بود قتلغ ايناج
غلامان به پيش جهانپهلوان * ستاده بر قتلغ نوجوان
چو ديدند آن حملهاى درشت * به طغرل نمودند ناگاه پشت
ز اول به گرز گران كرد كار * نبد گرد او جز كه سيصد سوار
چو شير ژيان اندرآمد به جنگ * تو گفتى كه بد زخم خورده پلنگ
چو بازو ز گرز گران تاب خورد * به نيزه ز جوى جگر آب خورد
هامش
( 1 ) كه دادى تو كين دشمنان جواب .