سرافراز چغرى بگ نامدار * فرستاد در حال چندان سوار
به شهر نشابور پيش امير * كه ما را مقام جديد و حميد
در اين بوموبر تنگ و تاريك شد * به ما بر ره كام باريك شد
بخواهيم از اينجا برون آمدن * نهان بهر پيكار و خون آمدن
فرستاد سورى به مسعود شاه * كه در كارها ژرفتر « 1 » كن نگاه
بدانديش تو كرد در سر دماغ * برافروخت ز اقبال شمع و چراغ
نشابور خواهد كه گيرد به دست * به مرو و هرى كرد خواهد نشست
به جرجان بد آن روز فرزند شاه * به گردش ز هر در فراوان سپاه
كه با پور قابوس بن وشمگير * در آن روز بودند در داروگير
چو برخواند آن نامه شاه زمين * نهاد از بر اسب اقبال زين
ز آرامش و خرمى دور شد * ز جرجان به شهر نشابور شد
نبودند اسبانش خورده بهار * كه در جنگ بودند ليل و نهار
سليح « 2 » سران بود از نم تباه * نه جوشن بد آنجا ، نه برگ و كلاه
نشد خويشتن پور سلطان به جنگ * فرستاد ميرى دو با هوش و هنگ
برفتند نزديك تركان به بلخ * ز اندوه و محنت شده كام تلخ
شكستن سلجوقيان لشكر سلطان مسعود را
چو سلجوقيان آگهى يافتند * ز سلطان جهان را تهى يافتند
چو درياى جوشان برون آمدند * به شمشير جوياى خون آمدند
ز ناگاه بر خيل سلطان زدند * گهى نيزه گه تيغ و پيكان زدند
نديدند در قلب محمود را * شكستند آن خيل مسعود را
گرفتند چندان غنيمت به كار * كه آن را نشايست كردن شمار
بد آن رزم نزديكى فارياب * روان گشت هرجايگه خون چو آب
شكسته سپه نزد مسعود رفت * جگر سوخته همره عود رفت
هامش
( 1 ) ژرفتن
( 2 ) سلح