بدانسان كه مغز آمد از وى برون * بيفتاد سرگشته در خاك و [ خون ]
درآمد به كين بندهاى همچو گرد * سر تاجدارش ز تن دور كرد
دريغ آن سهى سرو بالاى شاه * دريغ آن رخ همچو تابندهماه
دريغ آن جهاندار خسرونژاد * كه دادند چون خاك جانش به باد
به دردم از اين گنبد سرنگون * كه چون آسيايى است گردان به خون
نياسايد از كشتن و سوختن * چه خواهد از اين آتش افروختن
به دردم از اين اختر شومدست * نه خسرو بماند ، نه خسروپرست
چو مىآيد از خاك ره بوى مشك * به آزرم نه « 1 » پاى بر خاك خشك
كه آن خاك زلف نگارى بود * گل عارض شهريارى بود
سرشكى است كز چشم ابر بهار * براى من و تو روان است زار
مباش ايمن اندر سراى فريب * به ياد آر چون بر فرازى ، نشيب
چو با راحتى ، رنج را ياد كن * چو غمگين شدى طبع را شاد كن
نكونامى اندوز اگر عاقلى * ره راستى رو اگر مقبلى
مكن زور بر مردم زيردست * مبر هرزمان سوى شمشير دست
نوازش كن افتادگان را بپاى « 2 » * ممان تا درآيد به كلى ز پاى
مخور آنچه دارى به درويش بخش * كز آنجا شما را رسد بيش بخش
چو شد كشته آن خسرو بىهمال * به پيش تكش بازگفتند حال
بباريد از ديده خونين سرشك * كه دردى پديد آمدش بى . . . . . . .
بترسيد و بد جاى ترسيدنش * كه بايست آن روز ، بد ديدنش
نبد راضى از كشتن شهريار * و ليكن چه چاره كه برگشت كار
برآنم كه گر زنده در لشكرش * بديدى ، نبريدى از تن سرش
نه بركندى از بيخ سروى بلند * نكردى بر آن نامبرده گزند
و ليكن همين بود او را زمان * چو روزش درآمد ندادش امان
بباريد بر خاك خون همچو ميغ * بلى در كف شاه بشكست تيغ
در آندم كه آن رزم پيوسته شد * كميتش به ده جايگه خسته شد
هامش
( 1 ) بادرم نى
( 2 ) كانرا مپاى