در آن دم چنين بود گفتار شاه * كه مىگفت با سروران سپاه
بياييد تا برنشينيم زود * ببينيم كز ما كه خواهد فزود
كه خواهد شدن كم در اين داروگير * كه را بردهد ماه و كيوان و تير
نداند كسى آنچه بر سر نبشت * مگر او كه از خاك ما را سرشت
بزد شيب و اسب دلاور براند * ز شهنامه آن شاهبيتى بخواند
كه تا چون نمايد به ما چرخ چهر * چه بازى كند پير گشته سپهر
ندانم كه تا گنبد نيلگون * چه آرد به بازى ز پرده برون
دلاور بشد تا كند قلب راست * ز باد هوا ناگهان گرد خاست
چه قلب و چه لشكر ، چه اسب و چه مرد * نبد هيچ آنجا جز از باد و گرد
نه اقبال بد شاه را ، نى سپاه * تبه بود تخت و سيه بد كلاه
همىبود تا گرد بنشست شاه * برآمد به گرد سپه دينپناه
چو كردند لشكر يكايك شمار * نبد بيش از نيمهء شش هزار
هنوز آن سپه ناشمرده تمام * برآمد غبارى به شكل غمام
زمين در زمان گشت پرخاك و باد * ندارد خردمند از آن گرد ياد
به گردون گردان برآمد غبار * ز باد هوا ابر شد تيربار
به باد هوا پادشاهى برفت * ز شمع فلك روشنايى برفت
به گرد اندرون خود گرفتار گشت * زمين تيره و آسمان تار گشت
سپه طلبطلب آمد و جوقجوق * يكى بود در چشمها تحت و فوق
زمين ز او چو درياى جوشان به موج * چو آب روان شد سپه فوجفوج
سه طلب گران سخت انبوه بود * يكى فوج و در پيكرش كوه بود
به تخمين يكى ز آن سه بد سى هزار * دو ره شصت باشد چو گيرى شمار
به پيش اندرون بد سپاه عراق * به جان كرده با همدگر اتفاق
ز لشكر به جنبش درآمد جهان * ندانست كس ز آشكارا نهان
ز پس بود طغرايى پيشبين * نبشتست در دفتر اين ، شمس دين
بزد تازيانه فرس را بتاخت * كه شه را به جنگ و به كين مىشناخت
بيامد بر طغرل تاجدار * در او ديد چون شير جويان شكار
سپهر هنر شمس دين پيش رفت * به دانش ز هفت آسمان بيش رفت
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1276
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٧٦