جوانى عجب نرم و آهسته بود * ز زين اندرون سر و بن رسته بود
از آنجا بشد نيم فرسنگ راه * به زير آمد از اسب فرخنده شاه
همىگفت كاين چرخ ناسازگار * نشد رام با كس يكى روزگار
كه بازش اسير زمانه نكرد * دلش تير غم را نشانه نكرد
طلايه برون كرد چندى سوار * برفتند پوينده مردان كار
برفتند و ديدند خيلى عظيم * پرانديشه گشتند از آن ترس و بيم
سپيده بر شاه بازآمدند * چو نزديك طغرل فراز آمدند
بپرسيد خسرو از ايشان خبر * درون دل از غصه زيروزبر
بگفتند كاى خسرو كامياب * جهان بود پرآتش تيزتاب
به هرجا برافروخته صد هزار * چو بر آسمان اختر تابدار
به اندازهء آتش ار لشكر است * از اين جاى برگشتن اولىتر است
همىگفت كاى شاه با جاه و آب * قراختايى است آتش تيزتاب
ز آتش بشايد شدن در گريز * تو بر آتش از تيغ كين آب ريز
ز بيماند آن آتش افروخته * در آتش بود دشمنت سوخته
همىبست دست قضا نقش خويش * همىبرد شخص قدربخش خويش
پراكنده مىگفت هريك سخن * نه سر بود پيدا كسى را نه تن
خزان بود باغ شهى را مگر * كه افتاد آن خلق بر يكدگر
زبان سران در دهان لال بود * پريشان جوابى از آن حال بود
سرافراز طغرايى بىقرين * كه بد نام عثمان ، لقب شمس دين
ز تبريز بد نسل آن كامياب * وز او رونق نسل زين الكتاب
دو سر چارپا داشت زينى روان * يكى استر و ديگر اسبى جوان
بر اصطبلش آن هردو در شب بمرد * خبر ز آن يكى تن بر خواجه برد
بد آمد جهانديده را آن به فال * به دل گفت شد لعل رخشان سفال
يكى گفت كاى خواجهء پرهنر * فداى تو رفتند آن هردو سر
ز تو چشم بد اين زمان دور شد * همان شمع اقبال پرنور شد
در آن شب كسى را كه بد سيم و زر * نهادند بر استر باربر
بكردند يكسر ز پنهان به راه * چو ز آن كارها گشت آگاه شاه
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1274
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٧٤