تو را طالعى هست شاها قوى * بكن طالع خويش را پيروى
برو كامران ملك عالم بگير * كه با توست كيوان و بهرام و تير
چو شد اختر آل سلجوق كند * برآراى لشكر برو تيز و تند
به روز همايون روان شد سپاه * برون آمد از شهر خوارزمشاه
روان گشت با راى روشن به رى * سما بر زمين بانگ مىزد كه هى
سپه بود بيش از دوره چل هزار * ببسته ميان از پى كارزار
بفرمود سلطان عالم چو دود * كه آن راهها را گرفتند زود
ز مردى ببستند بر باد راه * زمين بود از گرد لشكر سياه
بيامد چنين تا به سمنان رسيد * بزد بارگه ، سايهبان بركشيد
وز اينروى طغرل از آن بىخبر * نهاده به ناز و به آرام سر
اتابك ابو بكر باآفرين * رسولى فرستاد باداد و دين
به نزديك طغرل به سرحد رى * ز فتحى كه بودش به نزديك خوى
شكسته بد او لشكر ميرمير * گرفته بسى سركشان را اسير
بيامد ظهير آنكه از طوس بود * يكى مرد با نام و ناموس بود
بيامد بر شاه طغرل به ناز * سخن گفت با شاه عادل به راز
بر او بناى مودت نهاد * ز پيوند با شه سخن كرد ياد
دو دخت خردمند بد شاه را * كه طعنه زدى هريكى ماه را
طلب كرد از شه چنان دخترى * كه بودى فروزنده چون اخترى
ز بهر ملك ازبك نامدار * به دو داد دختر شه كامكار
گزين شمس طغرايى بىهمال * كه بد خواجهاى خوب و با جاه و مال
به نزديك سلطان سرافراز بود * به دو ديدهء مردمى باز بود
كشيدى جوانبخت طغراى شاه * و ليكن وزيرش بدى در پناه
نبودش به عالم عديل و نظير * به ده پايه ز او زير بودى وزير
به كار اندرون از فلك برده دست * برآورده در كار ميران شكست
چو خورشيد بالاى چار آسمان * به سر بر همىداشت چرخش كمان
ورا شاه طغرل چو جان داشتى * دمى از خودش دور نگذاشتى
بر طغرل نامجوى آب داشت * ورا دمبهدم شاه برمىفراشت
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1268
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٦٨