برفت او و بشكست پشت مهان * پدرت آن شه و شهريار جهان
شكستى كه بد در شهى بازبست * به عدل و به انصاف بگشاد دست
كنون نوبت توست برجاى باش * به عدل و كرم كشورآراى باش
قباى شهى لايق قد توست * ميان را ببند اى جهاندار چست
بسازيم باهم به تيغ و قلم * به شرطى كه باشد برت سى علم
تو را يار باشند در كارزار * نگردند دور از تو اى شهريار
محمد كه جان بود در كشورش * بيامد دوان با سپاهى برش
جهاندار طغرل به دو داد رى * در آن بوم مىبود فرخندهپى
ز رى شاه خوارزميان بازگشت * وز آن كار گيتى پرآواز گشت
به رى شحنه آن سال طمغاج « 1 » بود * از او آن زمان شهر تاراج بود
به ظلم و تعدى برآورده دست * يكى را گشاد و يكى را ببست
ز ظلمش چو طغرل خبردار شد * دلش جفت اندوه و تيمار شد
فرستاد پيغام سودى نداشت * بجنبيد از جا علم برافراشت
چو سلطان بيامد به رى كامكار * بشد مير خوارزمى اندر حصار
اميران فرستاد طغرل به جنگ * گرفتند آن قلعه را بىدرنگ
جهاندار طغرل ز رى گشت باز * به همدان شد آن خسرو رزمساز
به همدان پديد آمدش درد پاى * نجنبيد چون قطب ، ماهى ز جاى
شد از رنج پا شاه ايران ضعيف * تن نازك نازنينش نحيف
همه دشمنان از نشيب و فراز * پراكنده گشتند « 2 » از آن شاه باز
ملك قتلغ از پيش قزوين بتاخت * به چرخ نگون رايتى برفراخت
قرا را ز قزوين برون كرد تيز * دلش بود پركين و سر پرستيز
ز قزوين روان كرد با لشكرى * بيامد به رى بهر جنگ و . . . . . . . . .
برون كرد سلطانيان را ز رى * در آن شهر شد همچو كاو [ و ] سكى
ايناجى سواران با فر و زور * برفتند بر پى چو تابنده هور
چو لشكر بشد شاه تنها بماند * بزد كامران اسب را پيش راند
هامش
( 1 ) تكش طمغاج نامى را والى رى گردانيده . حبيب السير ، ج 2 ، ص 535 .
( 2 ) گفتند