بگفتند با شاه ، باور نكرد * سخن در دلش هيچ سر برنكرد
نبد مانده اقبال را زور و تاب * همىخواست افتادن از جوى آب
بريدى بيامد به شب نزد شاه * كه آمد ز سمنان فراوان سپاه
برآنم كه قتلغ بود پيش رو * ز پس مىرسد لشكرى نوبهنو
ندانيم ، گفت اين سپه را قياس * ز انبوهى افتاد در دل هراس
جهانى از اين هول دلخستهاند * كه از پيش و پس راهها بستهاند
به نزديكى مرغ از آن بوموبر * هماى طرب را ببستند پر
چو بشنيد طغرل كه آمد سپاه * برون زد هم اندر زمان ، بارگاه
نبد اندر آن خيل رخت و بنه * ستاده همه سركشان يك تنه
به ده نامبرده ، يكى خيمه بود * ز انديشه مردم سراسيمه بود
نبد رخت و انبوهى چارپاى * شده جملهء خلق را تيرهراى
به هرخيمهاى در نشيب و فراز * به يك جا دو تن بد نشسته به راز
ميان بسته يكسر براى گريز * نه مطبخ بد آنجاى و نه آبريز
نه مطبخ نه مبرز نه آتش نه دود * چه مردم چه لشكر ، بدانجا كه بود
از آن باخبر شاه و برمىشگفت * يكى از سر خشم چيزى نگفت
بدانجا كه بد گنبد نامدار * شهنشاه بن وشمگير سوار
نه آگاه سلطان ز كار تكش * كه آمد چنان شاه برترمنش
گمان برد آن شاه مشكيننفس * كه ايناج و خيل عراق است و بس
گر آگاه بودى ز سلطان تكش * نكردى بدان جنگ جستن كشش
به دل گفت باشند خوارزميان * گروهى بدين جنگ بسته ميان
اگر طغرل آگاه بودى ز كار * نرفتى و برگشتى از كارزار
فتاد اندر آن مردمان اضطراب * در آن دولت آمد پديد انقلاب
به هرگوشه هرتن سرى مىكشيد * ز كينه نهان خنجرى مىكشيد
در آن خيل شد هول و وهنى پديد * خرد از دل جمله شد ناپديد
چو برگشت اقبال و دولت نماند * كسى را كه اسبش نكو بد براند
گروهى نهادند رخ بازپس * نماند از فرومايگان هيچكس
تنى چند ماندند خاصان شاه * دگر بازگشتند پنهان ز راه
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1271
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٧١