برآورد شمشير چون آفتاب * روان كرد از دشمنان خون چو آب
به همدان جهاندار رنجور بود * ز صحت دل نازكش دور بود
بهجز شمس طغرايى نامدار * كسى را نبودى بر شاه بار
ز ناگه ورا صحتى شد پديد * غم و رنج شد از دلش ناپديد
بفرمود تا جمع گردد سپاه * برون زد ز همدان سراپرده شاه
چو قتلغ ز سلطان خبردار شد * دلش از غم و غصه افگار شد
ز رى روى را زى خراسان نهاد * چو آمد به خوار رى آن پاكزاد
مياجق « 1 » به فرمان خوارزمشاه * بيامد بياورد بىمر سپاه
فرود آمدند آن دو فرخندهپى * به يك جا به نزديكى خوار رى
مصاف سلطان طغرل با قتلغ اينانج و مياجق
چو آگاه شد ز آن سخن شهريار * برآراست لشكر چو خرمبهار
بيامد بدانديش را پيشباز * عدو گشت تيهو و طغرل چو باز
درى هست محكم به نزديك خوار * بيامد بدان جاى سلطان سوار
مياجق از آن روى و قتلغ چو كوه * رسيدند با لشكرى پرشكوه
دو لشكر ستادند چون كوه قاف * پى كينه و خشم و جنگ و مصاف
در اينروز خورشيد بد در شرف * دليران ستادند بر هرطرف
ز اول كه آغاز كردند جنگ * . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . خدنگ
[ ز ابر كما ] نشان بباريد تير * ز خون سران خاك شد آبگير
چو خالى شد از تير ، كيش سران * سوى نيزه بردند دست از كران
به زخم سر نيزهء همچو مار * بكشتند از يكدگر [ بىشمار ]
چو با نيزه بشكست نوك سنان * كشيدند باز آن دليران عنان
كشيدند شمشيرها از قراب * ز تيزى آن تيره شد آفتاب
به شمشير بر خاك خون ريختند * به همديگران اندر آميختند
هامش
( 1 ) مياجق كه يكى از امراى تكش خان بود او را به جهان جاودان فرستاد . حبيب السير ، ج 2 ، ص 558 .