به لشكر توان اى شه كامياب * عدو را گه رزم دادن جواب
سپه جمع كن با عدو رزم ساز * روان كن رسولان نشيب و فراز
مشو پيش خيل گران بىسپاه * كه ناگه شكست اندر آيد به شاه
نكرد آن سخن شاه فرزانه گوش * چرا ز آنكه بد خون خسرو به جوش
جوان بود با شوكت و زور دست * دگر آنكه پايش زمانه ببست
غرورى بدى در دماغش ز زور * شدى شير در چنگ سلطان چو گور
گرفتى دم شير غران به چنگ * زدى پنجه با چنگ جنگىپلنگ
كه بودست « 1 » آن نامبرده عظيم * دلش دور بودى ز ترس و ز بيم
توانا بد و شهريار و جوان * دلير و قوىهيكل و پهلوان
قراگز ورا بندهء پير بود * اميرى نه با رأى و تدبير بود
خرف گشته از بس بهار و خريف * در آن كار نشناخت اول حريف
ز پيش بدانديش خود برمگرد * به شه گفت وى « 2 » روز جنگ و نبرد
نگهدار برجاى ناموس خويش * مرو دشمنان را به زودى ز پيش
نماندش كه رفتى به بيرون ز رى * بگفتند ميران به شه چند پى
كه امروز در رى نشستن خطاست * تو را قوت و ساز و لشكر كجاست
قضا و قدر هوش سلطان گرفت * چنان كار دشوار آسان گرفت
دگر مير فرخ ز شه دور بود * به كاشان و قم زار و رنجور بود
اميرى كه بد عز يوسف به نام * چو گرگ كهن بود ، بسته ز كام
به زنگان درون بود حالى امير * نيامد بر خسرو شيرگير
همان مير سلطان شه بدگهر * نهان دشمنى بود در خانه در
به دل جمله ميران دگرگون بدند * ز فرمان آن شاه بيرون بدند
نبد كس در آن خيل با شاه راست * ندانست شه كان نشان كجاست
سراسر بزرگان فرخندهپى * كه بودند با شاه در شهر رى
همه رخت كردند پنهان روان * به يك روز مىرفت ده كاروان
سبكبار كردند خود را ز بيم * جريده ستادند دلها دو نيم
هامش
( 1 ) ند
( 2 ) رى