بباريد خون همچو باران ز ميغ * بيفتاد از زخم دندان تيغ
فكندند شمشير بر خاك پست * سوى گرز بردند چون كوه دست
ز گرز گران گردن آن سران * شده خرد و افتاده بر هركران
چو سلطان چنان ديد شد سوى جنگ * به چنگ اندرون گرزهء . . . رنگ
برافراخت آن خسروى بال و برز * به دست اندرش آهنين بود گرز
به زخمى فكندى سوارى ز پاى * شدى خرد ، چون خاك گشتى بهجاى
به دو زخم ده مرد را كرد خرد * چو ديدند گردان از او دستبرد
رميدند از او همچو غرم از پلنگ * از آن رزم كوتاه كردند چنگ
به يكبار از جنگ بگريختند * بر آن كشتگان خون دل ريختند
مياجق از آن فتنه خونبار شد * به دست غلامى گرفتار شد
دگر شومله اندر آن داروگير * ز اسب اندر افتاد و آمد اسير
ببردند آن هردو را نزد شاه * ببخشيد بر جانشان دينپناه
فرستادشان سوى رى شهريار * به زندان بماندند اندر حصار
بشد قتلغ اندر هزيمت چو باد * سراسيمه رخ سوى سمنان نهاد
در آن بوموبر كرد چندى قرار * سراسيمه از گردش روزگار
يكى نامه بنبشت دل پر ز درد * به سلطان تكش خسرو شيرمرد
سر نامه بود آفرين خداى * كز اوى است گردون گردان بهپاى
خداوند كيوان و بهرام و تير * فروزندهء ماه و مهر منير
وز او باد بر شاه شرق آفرين * كه بادا ورا بخت و دولت قرين
بداند شهنشاه باعدل و داد * كه خيل تو را چشمزخمى فتاد
بهجز آمدن شاه را روى نيست * كه اين آب را در جهان جوى نيست
بيا بر سر تخت شاهى نشين * كه هستى بر آن بهمن و كىنشين
ز سلجوقيان دور شد فر و زور * بيا تا شود يار تو ماه و هور
تكش چون فروخواند آن نامه را * بياراست در حال هنگامه را
بر خويشتن خواند اخترشناس * بدان تا كند اختران را قياس
ستارهشمر زيج رومى به دست * گرفت و نگه كرد بالا و پست
چنين گفت با شاه خوارزمشاه * كه گردون در فتح و نصرت گشاد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1267
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٦٧