بزرگى او مىكنم با تو ياد * بدان تا بدانى از آن پاكزاد
ز عقل و خرد مرد را مايه بود * ز زين الكتاب او مهين پايه بود
ظهير آنكه بد اصلش از فارياب * روان خاطر و شعر گفتى چو آب
ثنايى به سلطان فرستاده بود * در آن نظم داد سخن داده بود
يكى قطعه هم از پى شمس دين * فرستاده بد همچو درّ ثمين
يكى روز سلطان چو خرم بهار * نشست از بر تخت و بگشاد بار
درآمد سراينده راوى ز جاى * ستادند ميران سراسر به پاى
فروخواند چون آب نظم ظهير * حديثى روان خوشتر از شهد و شير
چو فارغ شد از خواندن مدح شاه * بفرمود طغرل شه دينپناه
كه ننشيند اينجا يكى تن ز پاى * باستند يكسر به عقل و به راى
كه تا مدح طغرايى كامياب * بخواند روان مرد راوى چو آب
نيارست يك تن نشستن ز پاى * كه تا قطعه برخواند و شد باز جاى
وزير و بزرگان برافروختند * يكايك از آن غصه مىسوختند
دل خواجه خرم شد از كار شاه * برافروخت رويش چو تابنده ماه
فلك غيرت آورد در كارشان * به هم برزد آن تيز بازارشان
مكن بر فلك تكيه كاو بىوفاست * همه كار او ظلم و جور و جفاست
بدارد به ناز و برد بر فراز * به زير آورد تا نماند دراز
كنون قصهء رزم سلطان شنو * سخنهاى شيرينتر از جان شنو
ز پانصد نود سال چون شد بسر * شد از چرخ دون كار زيروزبر
فلك بىوفا ، دهر غدار شد * گل و لاله در چشمها خار شد
فروبرد اين اختر تابناك * سر و تاج شاه جهانبان به خاك
رزم سلطان طغرل با خوارزمشاه تكش و كشته شدن سلطان
خبر ناگه افتاد در بوموبر * سراسيمه شد عالمى ز آن خبر
به سلطان بگفتند كآمد سپاه * زمين و زمان گشت يكسر سياه
تو از رى به همدان شو اى شهريار * سپه گرد كن از يمين و يسار