بيامد به تبريز طغرل چو باز * به رويش در كام دل گشت باز
دو ماه اندر آن شهر بد شهريار * نشست از بر تخت آن تاجدار
اتابك روان كرد از بيلقان « 1 » * بيامد پر از خشم تا نخجوان
بفرمود [ كامد ] برش مجد دين * كه عيسى [ بدى ] نام آن بىقرين
به اول قدم مشرف شاه بود * به ديوان بو بكرش اين راه بود
به آخر وزير سرافراز گشت * بر تاجور محرم راز گشت
فرستاد او را به تبريز شاد * به نزديك سلطان فرخنژاد
پى وصلت نامور خواهرش * بدان تا شود روز و شب ياورش
رود ور ز كينش چو اقبال و بخت * باستد چو او برنشيند به تخت
برآمد بر شاه ، عيسى رسول * سخن گفت و شد التماسش قبول
به خط خود آن خسرو كامياب * فرستاد فى الحال نامه جواب
نديدند ميران لشكر صواب * كه آيد بر شاه آن كامياب
بماندند كان كار جايى رسيد * كز آن هرتنى را بلايى رسيد
چو سلطان روان شد به حد عراق * بكردند سويش از آن اتفاق
به طغرايى نامور گفت شاه * كه با من تو را رفت بايد به راه
چو خواهى مقام وزارت توراست * به تو مىشود كارها جمله راست
نمىخواست صدر جهان شمس دين * كه از شهر بيرون شود بىقرين
ز هرگونهاى عذر مىبرد پيش * بنشنيد آن خسرو خوبكيش
سرانجام طغرايى شاه شد * ز ماهى سرافراز بر ماه شد
به نزديك آن خسرو شيرگير * فزون شد به قدر از امير و وزير
شد اندر ميان سيف دين مير بار * سرافراز محمود والاتبار
همان بدر دين شد امير دوات * روان گشت حكمش چو آب حيات
روان كرد سلطان فرخندهپى * كمر بسته بر جان به آهنگ رى
در آن بوموبر شاه قتلغ ايناج * به سر برنهاد آن نماينده تاج
به پيرامنش لشكر بىقياس * از ايشان دل دشمن اندر هراس
هامش
( 1 ) بهقان