فرومانده يكسر در آن روزگار * نه اسب و سلاح و نه برگ و نه بار
ز ناگه سپاه قزل دررسيد * به ناچار سلطان صفى بركشيد
قرا نور دين « 1 » شد ز اول درشت * چو سلطان چنان ديد بنمود پشت
سوى شهر همدان بيامد به درد * سوى خان قيماز شد شيرمرد
دو مير دلاور برفتند شاد * به نزديك سلطان زمين بوسه داد
ز نزديك ميران يكى چند مرد * برفتند نزد قزل شه چو گرد
بگفتند از كار خسرو برش * كه او را گرفتيم و شد لشكرش
قزلارسلان در زمان برنشست * بيامد به تعجيل آن دينپرست
چو سلطان خبر يافت شد پيشتاز * نماندش كه آيد بر سرفراز
ورا زود فرمود موقوف كرد * نظر كن در اين گنبد تيزگرد
به باغ امين . . . . . . . . . . . . شد ز راه * قزلارسلان خسرو دينپناه
ز چوب اندر آن باغ بد خانهاى * برآورده مانند كاشانهاى
در آن خانه بر طغرل ارجمند * نهادند زنجير و كردند بند
قرا گفت با شاه خورشيدفش * كه او را بكش زود ، يا ميل كش
نكرد آن سخن شاه فرزانه گوش * كه از مهر بد در تنش خون به جوش
ز جان و ز تن دوستتر داشتش * به دست بدانديش نگذاشتش
به زريق فرستاد زودش به بند * بدان نامداران بسى داد پند
كه دارند نيكش در آن بوموبر * به خدمت ببندند نزدش كمر
چو شد مدتى آن دلاور يلان * بگفتند با شه قزلارسلان
كه او را در آن قلعه ماندن خطاست * در اين بوموبر نامور پادشاست
به سوى النجق فرستش چو گرد * بدانجا توان شاه را بند كرد
فرستاد شاهش سوى نخجوان * بماند اندر آن شهر شاه جوان
چو در شهر راه خطا مىسپرد * ورا مهترى سوى كهرام برد
بر آن قلعه مىبود شاه بلند * ز گردون گردان نبيند گزند
قزلارسلان شاه با زيب و فر * چو شد كامران جفت فتح و ظفر
هامش
( 1 ) نور الدين قرا صاحب قزوين . راحة الصدور ، ص 338 .