به آخر سپه را برآراستند * دو لشكر پى كينه برخاستند
توان در تن شاه طغرل نبود * ورا زور و خيل ورا دل نبود
قزلارسلان چون درآمد ز جاى * سران را همه سست شد دست و پاى
به يك زخم از پيش بگريختند * سلب جمله از تن فروريختند
به اخلاط شد طغرل شيرگير * سراسيمه از جور كيوان و تير
در آن بوموبر مدتى جاى كرد * به لهو و طرب كامران راى كرد
همىزد به ميدان يكى روز گوى * فتاد اندر آن مهتران گفتوگوى
به يك زخم گوى از سواران ببرد * به چوگان ره شيرمردان سپرد
ز ميدان بشد گوى بر بام قصر * بر او آفرينخوان بزرگان عصر
بيامد شه ارمن از حد روم * بياورد حملى بدان مرزوبوم
بسى بندگى كرد آن شاه را * كه طعنه زدى طلعتش ماه را
جهاندار طغرل از آن بوموبر * دگر ره به سلماس و خوى كرد سر
حسن ترك « 1 » از ره بيامد برش * كه بد جفت طغرل شده خواهرش
دگرباره در راه رنجور شد * ز آسايش و كام دل دور شد
به حالى كه نتوان ورا شرح داد * زمان تا زمان رنج مىشد زياد
چه سختى كه در راه آن شه كشيد * بسى شربت نامرادى چشيد
قزلارسلان لشكرى كامكار * فرستاد اندر پى شهريار
دو مير دلاور سران سپاه * نهادند چون باد سر سوى راه
يكى ز آن اميران قرا بد به نام * لقب ، نور دين نامدار همام
دوم بود قيماز « 2 » ، تركى سترگ * سراجش لقب داده شاه بزرگ
در آن رنج سلطان به همدان رسيد * وز آنجا به شهر صفاهان كشيد
اتابك قزلارسلان همچو گرد * به سنجار شد از در سهرورد
سرافراز سلطان درون پر ز درد * همىرفت در منزل . . . . . . . . . . . .
در آن راه با او سپاهى نبود * ز پيش و ز پس نيز راهى نبود
گروهى كه بودند با شهريار * يكى را نبد آلت كارزار
هامش
( 1 ) حسن جاندار
( 2 ) سراج الدين قيماز