بگفت اين و بنمود با شاه زهر * ز گيتى مرا گفت اين است بهر
تو خواهى بكش ، خواه آزاد كن * به دانش سراى دل آباد كن
ببخشود بر جان او شهريار * به دو گفت كاى مرد ناخوبكار
برو ز اين ميان و سر خويش گير * به كژى مرو ، راستى پيش گير
بدانست آن خواجگان را بكشت * ز روى كرم كرد بر كار پشت
چو اين بشنوى ، ز اين سخن پند گير * به هركار تيزى مكن همچو تير
نگه كن به حلم جهاندار شاه * مپيچان دل و ديده از رسم و راه
به كار اندرون صابرى پيشه كن * ز باد افرهء ايزد انديشه كن
روان ورا آفرينها فرست * كه شاهى بد او عاقل و تندرست
دلش را كرم بود و با حلم يار * كه يابد به گيتى چنان شهريار
قزلارسلان خسروى بد كريم * نكوخلق و خوى و حليم و رحيم
به بالاى او سرو نازان نبود * نظيرش كس از سرفرازان نبود
قزلارسلان را زنى بود شوم * ز افسون او سنگ خارا چو موم
نبودى دلش راست با جفت خويش * بدانديش او گشت آن زشتكيش
يكى مرد بد پيش درگاه شاه * ز تلبيس ابليس گم كرده راه
چو آرام بگرفت يكسر جهان * فلك فتنهاى داشت اندر نهان
همىخواست كان فتنه آرد پديد * بد آن قفل را جان خسرو كليد
نگه كن بدين كسوت سحر تفت ( ؟ ) * ز پانصد چو بگذشت هشتاد و هفت
زن بدكنش مرد را پيش خواند * سخن گفت و درّ و گهر برفشاند
به سيم و سخن مرد را رام كرد * ز زر دانه و از سخن دام كرد
به بدرگ پس از سيم سوگند داد * سر هردو اين جايگه شد به باد
ز شعبان گذر كرده بد پنج روز * كه شد تيره آن شمع گيتىفروز
برفت آن بدانديش مرد سترگ * كز اين گردشش مرد مانند گرگ
كه بودند سرهنگ درگاه شاه * بپيچيد آن بدرگان را ز راه
قزلارسلان داشت قصرى به باغ * گل سرخ در وى چو روشن چراغ
مى ناب مىخورد در بوستان * نشسته به كام دل دوستان
برآورده آواز رامشگران * دماغ از مى ناب گشته گران
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1259
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٥٩