به يارى بيامد برش بيشكين * نماندش به دل در از آن بيش كين
ز دزمار « 1 » با لشكرى بدر دين * بيامد به كردار شير عرين
گرفتند تبريز را بستدند * جهانى ز ناگاه برهم زدند
پراكنده گشت آن سپاه گران * برفتند چون باد بر هركران
چو سلطان چنان ديد كرد اتفاق * روان كرد حالى به راه عراق
بر از پانصد بود هشتاد و چار * كه آهنگ رى كرد آن شهريار
قزلارسلان شد به آرانزمين * فلك كرده در كار هردو كمين
وز آنجا سپاهى گران برگرفت * زمين جمله در تيغ و خنجر گرفت
دگربار . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * روان گشت با شاه يكسر سپاه
زمستان بيامد به شهر سراو * بر از پشت ماهى نجنبيد گاو
مظفر « 2 » كه تبريز را مير بود * سرافراز با راى و تدبير بود
قزلارسلانش بر خويش خواند * ورا از همه مهتران بيش خواند
به دو گفت دستور من باش ، خيز * دويت و قلم پيش خود گير تيز
نباشد ، به شه گفت اين كار من * مرنجان دلت را ز انكار من
رضى اردبيلى بر شاه بود * اتابك وزارت به دو داد زود
بيامد بر خسرو شيرگير * ز نزد خليفه رسولى چو تير
ز فتح فرنگان به شه مژده داد * كه سلطان صلاح « 3 » آن شه دين و داد
كه بگرفت قدس آن شه نيكنام * به دو داد [ داراى ] دارنده كام
نمودى رخ آن خسرو تندرست * بشد مسجد قدس يكسر بشست
هرآن عيسوى كاو بيامد ز روم * براى زيارت بدان مرزوبوم
ستانند از وى دو دينار زر * زنندش دو سيلى پس فرق سر
اساسى نهاد اندر آن بوم شاه * بر آن بدسگالان گم كرده راه
ز خيل فرنگان در آن بوموبر * ستاند شه نامبردار ، زر
زر سرخ از يك نفر ده درست * فشاندند اين تخم و حالى برست
هامش
( 1 ) قلعه دزمار ؛ گاه دژمار است .
( 2 ) امير اسفهسالار مظفر الدين و قزلارسلان همانجا بودند . راحة الصدور ، ص 299 .
( 3 ) صلاح الدين از شام به در موصل آمد و لذا اتابك استجازت كرد . راحة الصدور ، ص 337 .