هوا همچو فصل بهاران شده * كف شاه چون ابر باران شده
به بخشش گشاده كف آن شهريار * همىكرد چون بحر گوهر نثار
روان از دو دست و كفش رود نيل * حسد برد بر شاه چرخ بخيل
غلامان يكايك برفتند مست * ز گلدستهها آن سران را به دست
شهنشاه بر تخت شد همچو شير * بزد تكيه آن سرفراز دلير
به نزديك او جز وشاقى نبود * عجبتر از اين اتفاقى نبود
نهادند تنها چنان شاه را * گشادند بر خونيان راه را
در آن خانه رفتند چون پيل مست * ببستند در ، برگشادند دست
به خنجر زدندش بر آن تخت سخت * به زير آمد آن شاه خسته ز تخت
برآويخت با خونيان شهريار * همىكرد زنهار و مىخواند يار
به عيوق مىرفت آواز شاه * برفتند خلقى بر بارگاه
بد آن بدگهر پيش درگه بهپاى * بپرسيد شخصى از آن تيرهراى
پس پرده اين بانگ و فرياد چيست * به نزد شهنشاه برگو كه كيست
نبودست ز اينگونه هرگز غريو * چنين گفت نادان ، كه كيهان خديو
در اين دم به بدمستى آورده روى * از آن است از اندرون هاىوهوى
بدينسان كه امشب كند آشكار * نكردست بدمستى اين شهريار
مگر در سرش باده برگشته است * كه امشب بدينگونه سرگشته است
هميندم بخسبد به عمر دراز * شما بازگرديد يكسر به ناز
چو از نوبتى خلق ز اينسان شنيد * برفتند ز آنجاى و دم دركشيد
غلامى كه بد پيش آن شيرگير * نهان بود از بيم زير سرير
چو آن خونيان بازپرداختند * از آن شاه و بر خاكش انداختند
غلام سرا ، پس برون شد به درد * سران را از آن كار آگاه كرد
برفتند سرگشته اندر سراى * بزرگان سراسيمه بىعقل و راى
يكى گفت كاين ملحدان كردهاند * دمار از شهنشه برآوردهاند
يكى گفت ملحد در اين تيرهشب * چگونه شدى در درون اى عجب
سخن گفتن اينجا ز ديوانگى است * دريغا كه اين دشمن خانگى است
كه ز آن شهريارى فروشد به خاك * به دست سگان گشت شيرى هلاك
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1260
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٦٠