كه از قول خود نگذرد شهريار * كند آنچه گفتست با بنده كار
قضا و قدر مرد را گرم كرد * دل شاه را در زمان نرم كرد
به دو داد شه مادر خويش را * نديد آن دلاور پس و پيش را
ببستند آن عقد « 1 » و دل شاد شد * هم اندر شب آن مير داماد شد
دوم روز مانندهء فيل مست * بر شاه شد كرده رنگين دو دست
فروزنده چون از فلك مشترى * نهاده در انگشت انگشترى
چكان آب از موى مرد دلير * بغريد خسرو به كردار شير
به دل در ورا غيرت آمد پديد * به هيبت در آن كامران شير ديد
به جاندار گفتا بزن گردنش * بزد تيز و افكند در خون تنش
جمال اىابه بانگ و فرياد كرد * به بدنام شاه جهان ياد كرد
بفرمود كردن ورا ريزه ريز * در آندم كه شد شاه داننده تيز
بريدند از تن سر آن دلير « 2 » * فكندند بيرون در آن داروگير
قزلارسلان خسرو از ناگهان * بشد با سپه تا به كرمانشهان
بدانجا فرود آمد آن شهريار * در آن بوموبر كرد چندى قرار
وزير قزلارسلان بد عزيز « 3 » * ز شه دور شد از پى مال و چيز
بپيچيد دستور از شاه سر * وز آن كرد در كار ناگاه سر
به اول محرر بد آن بدنشان * به ديوان آن شاه گردنكشان
سرانجام در سلك « 4 » دستور شد * در آن كار بدپيشه مغرور شد
بر او بىوفايى مبارك نبود * به خاكش فروبرد چرخ كبود
مگردان درون از ره خويشتن * مشو بىوفا با شه خويشتن
اگر هوش دارى وفادار باش * به آزرم شو ، دور از آزار باش
ز ناگاه طغرل به تبريز رفت * به رتبت فزونتر ز پرويز رفت
اتابك « 5 » علاى مراغه چو باد * بيامد بر طغرل پاكزاد
هامش
( 1 ) عقل
( 2 ) دو مير
( 3 ) وزراى او صدر الدين المراغى ، . . . عزيز الدين . راحة الصدور ، ص 331 .
( 4 ) ملك
( 5 ) علاء الدين خداوند مراغه به خدمت سلطان رسيد . راحة الصدور ، ص 347 .