كه لشكر بياراى و برساز كار * بر شاه خوارزم شو مردوار
از آن پيش كاو بر تو آرد سپاه * سپه را بياراى اى دينپناه
برو بر سرش بيخش از بن بكن * درآور به كارش ز هرسو شكن
به سلطان روم اين سخن گفت باز * روان كرد نامه نشيب و فراز
به غازى و اشرف رسيد آن پيام * برآمد ز هم جملهء روم و شام
به اخلاط سلطان از آن بىخبر * همىكرد اخلاط زيروزبر
بر اخلاطيان كار دشوار شد * زن و مرد با نالهء زار شد
بباريد بر فرق ايشان تگرگ * سران دل نهادند يكيك به مرگ
بمردند چندان كه آن را شمار * ندانست كس جز كه پروردگار
به هركوى در پانصد افتاده بود * به خاك اندر از پاى و جان داده بود
سرانجام اخلاط بگرفت شاه * ز مرده بد آن شهر يكسر تباه
ز شومى آن شهريار جهان * بمردند در شهر خلقى نهان
از او بخت و اقبال برتافت روى * شد از گلبن خسروى رنگوبوى
چو بىجرم بيچارگان را بكشت * از آنجاى شد روزگارش درشت
برفت آب دولت ز جوى شهى * همان از گل بخت بوى مهى
بيفتاد از دست اقبال جام * ز گفتار دستور شد پخته خام
بيامد ز ناگاه صاحبخبر * به نزديك سلطان چو مرغى بپر
كه اى شاه برخيز و برساز كار * كه شد فتنه اندر جهان آشكار
همه روم و شام آمد اى شاه خيز * فتاد اندر آن بوموبر رستخيز
سپاه است چندانكه روى زمين * به جنبش درآمد چو چرخ برين
چو بشنيد سلطان علم كرد راست * بياراست لشكر بدانسان كه خواست
به ابرو درآورد از خشم چين * روان كرد لشكر چو درياى چين
ز ششصد گذشته دو ده بود و هفت * كه سلطان سوى لشكر شام رفت
سوى رزم شد شاه بيدادگر * دو عشر از مه روزه رفته به سر
همه دولت روميان بدر بود * ز راوى شنيدم شب قدر بود
سپاهى همىشد به سرحد شام * به يارى اشرف شه خويشكام
فتادند ناگاه خوارزميان * در آن راه بر لشكر روميان
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1234
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٢٣٤