سپه بود از شاميان شش هزار * گرفتند و بربستشان نامدار
گروهى همه حاجى و روزهدار * جوانان و پيران با عقل يار
چو خورشيد نزديك شد سوى شام * جوانان روم و اميران شام
كه بودند در دست دونان اسير * كشيدند و مىشد به گردون نفير
ز يكيك بريزند بر خاك سر * به شمشير كردندشان چاك بر
ندادند كس را به جان زينهار * شد اين نيز با كار اخلاط يار
روان گشت از آن قوم بر خاك خون * سر مؤمنان اندر آن سرنگون
بر او كشتن شاميان شوم بود * برآنم كه آن خلق مظلوم بود
از آنجاى سلطان سپه بركشيد * كمان را چو چرخ كيان دركشيد
بيامد بدانجا كه بد جاى جنگ * فرود آمد و كرد آن شب درنگ
سپيده كز اين حقهء لاجورد * برآورد خورشيد ياقوت زرد
زمين گشت از خسرو خاورى * چو طبع منير من از انورى
جهان گشت از پرتو آفتاب * پر از زر و ياقوت و درّ خوشاب
نشست از بر اسب سلطان چو باد * به خوارزميان آتش اندر فتاد
رزم سلطان علاء الدين كيقباد « 1 » و ملك اشرف و ملك كامل با سلطان جلال الدين منكبرنى خوارزمشاه
شدند آن دليران تركان سوار * به دست اندر از خون ديده سوار
يكى كوه بد پيش سلطان بلند * به پايان آن منكبرنى نژند
همىگشت دلتنگ سر پر ز جنگ * يكى تيغ رخشان گرفته به چنگ
ز رومى و شامى چو سيلى سياه * دمادم ز كوه اندرآمد سپاه
ملك اشرف و غازى اندر ميان * همان خسرو لشكر روميان
شه روم را نام بد كيقباد * شهى بود بادانش و دين و داد
ز سلجوقيان نام برده علا * كه از تيغ او بد عدو مبتلا
هامش
( 1 ) چند نوبت ميان علاء الدين و سلطان جلال الدين منكبرنى مقاتله و مقابله روى نمود .
حبيب السير ، ج 2 ، ص 540 .