بشد جامهء جانم از تيغ چاك * به من بر ببخشود يزدان پاك
ببردند ما را به سوى نعيم * بدان تا در آنجا شوم مستقيم
چو برداشتم پاى و رفتم به پيش * بيامد يكى شخص از جاى خويش
در خلد بر روى جانم ببست * مرا گفت آن شخص و بنمود دست
كه خواهى كه آيى بدينجا مپاى * برو استر خواجه ده باز جاى
چو آن داده باشى نعيم آن توست * رد مظلمه عين درمان توست
از اين در چو حلقه برون ماندهام * ز دست فلك سرنگون ماندهام
ز فردوس آنگاه يابم نصيب * كه گردد از اين خسته راضى رقيب
مرا اندر اين كار فرياد رس * كه فريادرس نيستم جز تو كس
به شهر استر مرد بينا به جاست * خداوند بر بندگان پادشاست
در آندم كه بيدار گردى ز خواب * ز گفتار من خسروا سر متاب
يكى را بر خويش آواز ده * رو ، آن استر گامزن بازده
چو بيدار شد شاه عالم ز خواب * بباريد از ديده درّ خوشاب
كسان ورا بر در خويش خواند * از آن خواب و استر سخن بازراند
به سلطان بگفتند كاين هست راست * كنون استر خواجه نزديك ماست
ربيب ظفر « 1 » ، نامدار خطير * كه او بود در دور ازبك وزير
بر آن استر او سوى حج رفته بود * ز دل گرد اندوه و غم رفته بود
به تبريز در شحنه بود از امير * از او بستد آن استر بىنظير
بياورد استر ، جوى زر نداد * درخت مرادش از اين بر نداد
بفرمود تا استر راهوار * ببردند نزديك آن شهريار
شهنشاه كان استر نغز ديد * جلى ز اطلس سرخ در وى كشيد
فرستاد استر به تبريز باز * به نزديك آن خواجهء سرافراز
يكى نامه بنوشت دل پر ز درد * وز آن خواب روشن در او ياد كرد
ولى بود آن خواجهء بىنظير * ورا عين جان خوان ، مخوانش وزير
اتك را دگربار سلطان بديد * به خواب اندرون نعرهاى بركشيد
هامش
( 1 ) ربيب الدين آوجى كه ملك را وزير بود . تحرير تاريخ وصاف ، ص 142 .