به سلطان چنين گفت كاى پادشاه * ز تو يافتم اندر اين جاى راه
چو در راه حق تيز بشتافتم * نعيم ابد من ز تو يافتم
چو سلطان خبر يافت كان خيل شد * سوى آب جيحون گران سيل شد
ز شهر صفاهان برون رفت شاه * بيامد به تبريز آن دينپناه
ز تبريز سلطان به اخلاط رفت * سپه برد يكسر بدان راه تفت
ببستند اخلاطيان در بر اوى * چو آهن در آن كار كردند روى
يكى سال در بند اخلاط بود * ز تأثير گردنده چرخ كبود
در آن شهر مردم به جان آمدند * ز جور فلك با فغان آمدند
خليفه فرستاد نزديك شاه * به اسم شفاعت يكى نيكخواه
كه برخيزد از شهر اخلاط زود * كه كار تو ز آنجا نخواهد گشود
بگفت اين حكايت به نزد وزير * برآشفت از آن مرد تيرهضمير
چنين گفت با ابن جوزى « 1 » جواب * كز آتش نشد گرم درياى آب
جهان سربهسر ملك سلطان ماست * از اين زور و اقبال و مردى كهراست
يكى گرد گويى كه باشد بگوى * كه آيد شود ز اين ميان ملكجوى
به سلطان رسد ملك عالم تمام * كه او پادشاه است باكام و نام
به جايى كه پيدا شود آفتاب * ستاره نهان گردد اندر سحاب
گر از امر او سركشد شاه روم * گدازان شود همچو يك پاره موم
چو اخلاط بستاند آن شهريار * به روم اندر آيد چو خرم بهار
بگيرد چو صبح درخشنده شام * برآرد به خورشيد تابنده نام
نه اشرف بماند به كيمل ( ؟ ) بهجاى * نه غازى كه مردى است با نام و راى
چو بود اندر آن دولت ديرباز * نشيبى آن را نباشد فراز
نبد مانده اقبال را قدر و زور * به كين بود با شاه ، بهرام و هور
به درماندگى ابن جوزى ز جاى * درآمد به اسب اندرآورد پاى
بشد پيش مستنصر اين بازگفت * دل كامران گشت با غصه جفت
فرستاد حالى بريدى به شام * به نزديك كامل شه نيكنام
هامش
( 1 ) به روايت ابن جوزى خليفه بغداد بنابر التماس اسماعيل سامانى بعضى از ولايات موروثى طاهر بن محمد را به وى بازگذاشت و . . . حبيب السير ، ج 2 ، ص 350 - 351 .