به شهر صفاهان چو باد بهار * بيامد سپاهى گران از تتار
دو مير سرافراز با آن سياه * يكى جنتمور « 1 » همچو شيرى سياه
دوم بود نوئين اعظم « 2 » بهجاى * سرافراز با قوت و عقل و راى
بيامد سپاه مغل ناگهان * برون رفت خوارزمشه ز اصفهان
به هم بازخوردند هردو سپاه * كشيدند صف چون دو كوه سياه
كمانها كشيدند از هردو روى * به تير از يلان خون روان شد چو جوى
ز ناگه برآمد يكى تندباد * ندارد كسى ز آن نشان باد ياد
سيه شد زمانه ز گرد و غبار * هوا گشت از هركران سنگبار
ز خاك سيه چشمها گشت كور * ربودى ز جا باد مرد و ستور
سيه شد جهان از كران تا كران * پراكنده گشتند نامآوران
ز قلب اندرون رفت سلطان برون * سر رايت خسروى شد نگون
سپاه مغل قلب و بنگاه را * ببردند دست چپ شاه را
اميرى ز خوارزم ز آنسان كه خواست * بزد بر مغل ، شد زبون دست راست
ز تاريكى و باد و از گرد و خاك * ندانست كس از بلندى مغاك
ز رزم اندرون جنتمور بازگشت * به رفتن بجا تيز انباز گشت
برفتند از آنجا به نزديك آب * نكردند اندر گذشتن شتاب
سپاه مغل را از آن كاركرد * سرافراز قاآن گنهكار كرد
بفرمودشان تا هم آن جايگاه * بباشند تا خود چه آيد ز شاه
كند پست يا برفرازد به مهر * ببودند تا بر چه گردد سپهر
اميرى ز سلطانيان كشته شد * در آن رزم از او بخت برگشته شد
دگر ز آن دو لشكر نشد كشته كس * چو گشتند هردو سپه بازپس
جهاندار سلطان شه كامياب * شبى ديد ازبك ملك را به خواب
بپرسيد از او خسرو شيرمرد * كه با تو خداوند عالم چه كرد
چو كشته شدى اندر آن داروگير * به فردوس جاى تو شد يا سعير
به شه گفت آن خستهء روزگار * كه چون من شدم كشته در گيرودار
هامش
( 1 ) در اصل چند مر كه شايد جنتمور باشد .
( 2 ) افسر پادشاهى بر سر نهاد بايجو نويان را با سپاه بىكران . . . حبيب السير ، ج 2 ، ص 338 .